فروشگاه اينترنتي عينك آفتابي

فروشگاه اينترنتي عينك آفتابي

توضيحات

 
پيوندها
لينكي ثبت نشده است
طراحی قالب وبلاگ
ایجاد وبلاگ
سایر ابزارها
[ ۱ ]

خبرخوان یا همان RSS وبلاگ
سوشيال انجين-social engine

سوشيال انجين-social engine

سيستم جامعه مجازي ساز فارسي رايگان!

براي مشاهده جزئيات بيشتر سوشيال انجين فارسي كليك كنيد...



سوشيال انجين-social engine
سوشيال انجين-social engine
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
رمان بابا لنگ دراز (1)

رمان بابا لنگ دراز (1)

چهارشنيه ي نحس
چهارشنبه ي اول هرماه روز واقعا مزخرفي بود كه همه با ترس و لرز منتظرش بودند با شجاعت تحملش ميكردند و بعد فوري فراموشش ميكردند.
در اين روز كف زمين همه جاي ساختمان بايد برق مي افتاد،ميزو صندلي ها خوب گردگيري و رختخواب ها صاف و صوف ميشد.ضمن اينكه نودو هفت بچه ي يتيم كوچولو كه توي هم لول ميخوردند بايد حسابي ترو تميز ميشدند،سرشان شانه ميشد،لباس چيت پيچازي نو و آهارخورده به تنشان ميرفت و دكمه هاشان انداخته ميشد و به همه ي آنها تذكر داده ميشد كه مودب باشند و هروقت يكي از اعضاي هيئت امنا با آنها صحبت كرد بگويند:(بله آقا)(خير آقا).اما از آنجا كه جروشا ابوت بيچاره از همه ي بچه هاي يتيم بزرگتر بود بيشتر زحمت ها به گردن او مي افتاد.اين چهارشنبه هم مثل همه چهارشنبه هاي ماه هاي قبل بالاخره هرجوري بود تمام شد و جروشا كه در انبار غذايي براي مهمان هاي پرورشگاه ساندويچ درست كرده بود به طبقه ي بالا رفتتا كارهاي هميشگي اش را انجام بدهد.در اتاق(ف)يازده بچه ي 4تا7 ساله بودند كه اواز آنها نگه داري ميكرد.جروشا بچه ها را ردبف كرد،دماغ هايشان را گرفت و لباس هايشان را صاف و صوف كرد و آنها را منظم و به صف به سالن غذا خوري بردتا در نيم ساعت خوشي شان نان و شير و پودينگ بخورند.بعد خودش را ولو كرد روي صندلي كنار پنجره و شقيقه هايش را كه تند تند ميزد به شيشه سرد تكيه داد.جروشا از ساعت پنج صبح سرپا بود و دستورهاي همه را انجام داده بود و شماتت هاي رئيس عصباني پرورشگاه،خانم ليپت را شنيده و دستورهايش را تند تند اجرا كرده بود.
البته خانم ليپت هميشه نميتوانست همان قيافه ي آرام و متيني را كه جلوي اعضاي هيئت مديره و خانم هاي بازديد كننده از پرورشگاه داشت حفظ كند.
جروشا به چمن هاي يخ زده و آن سوي نرده هاي آهني دور پرورشگاه و سرمناره هاي دهكده كه از ميان درختان لخت سربركشيده بودند زل زد.تا آنجا كه او ميدانست آن روز را با موفقيت به آخر رسيده بود.
اعضاي هيئت امنا و گروه مهمان ها از موسسه بازديد كرده و گزارش ماهانه را خوانده بودند.بعد چايشان را نوشيده و عصرانه شان را خورده بودند واينك با عجله به خانه ها و پاي بخاري گرم و نرم خود ميرفتند تا مسئوليت سرپرستي پردردسر بچه ها را يك ماهي فراموش كنند.
جروشا با كنجكاوي رديف ماشين ها و كالسكه هايي را كه از در پرورشگاه خارج ميشدند تماشا ميكرد و درعالم خيال كالسكه ها را يكي يكي تا خانه هاي بزرگ پاي تپه همراهي ميكرد.بعد باز در رويا خود را در پالتوي خز و كلاهي مخملي كه با پر تزيين شده بود در يكي از ماشين ها مجسم كرد كه با خونسردي و زيرلب بخ راننده ميگفت:(برو به خانه)ولي همين كه به در خانه ميرسيد رويايش رنگ ميباخت. چون جروشا با اين كه تخيلي قوي داشت و حتي خانم ليپت هم به او گقته بود اگر مواظب نباشد تخيلش ممكن است كار دستش بدهد،اين تخيل نميتوانست اورا از جلوي خانه آن طرف تر و داخل ببرد.چون طفلك جزوشاي ماجراجو و پرشور و شوق در تمام هفده سال زندگي اش هيچ وقت پا يه خانه اي نگذاشته بود و نميتوانست زندگي روزمره ي كسان ديگري را كه مثل يتيم ها در پرورشگاه نبودند مجسم كند.
-جر...رو...شا...اب...بوت!
-از دفتر
-صدابت ميكنند
-انگار
-بايد عجله كني!
اين آوازي بود كه تامي ديلون كه تازه به گروه كر ملحق شده بود،وقتي از پله ها بالا مي آمد و وارد راهرو ميشد ميخواند.همين كه به اتاق(ف)نزديك شد صدايش رفته رفته بلندتر شد.جروشا از پنجره جدا و دوباره با مشكلات واقعي زندگي روبه رو شد.با نگراني آواز تامي را قطع كرد و پرسيد:كي مرا ميخواهد؟
-خانم ليپت توي دفتر.
-فكر كنم عصباني است.
حتي سندگل ترين بچه ينيم هاي پرورشگاه هم دلشان براي بچه ي خطاكاري كه به دفتر پيش رئيس عصباني پرورشگاه خانم ليپت احضار ميشد ميسوخت.تامي هم با اينكه گاهي جروشا دستش را ميكشيد و با زور دماغش را ميگرفت او را دوست داشت.

جروشا بدون هيچ حرفي راه افتاد.دوخط موازي روي پيشاني اش افتاده بود.از خودش ميپرسيد:چه اشتباهي كردم؟نان ساندويچ ها كلفت بوده؟پوست گردو توي كيك پيدا شده؟يكي از خانم هاي مهمان سوراخ جوراب سوزان را ديده؟واي خدا مرگم بده...حتما يكي از طفل معصوم هاي اتاق ف به يكي از آقايان هيئت امنا حرف بي ادبانه زده!
راهروي طولاني پايين روشن نبود.جروشا پايين پله كه رسيد آخرين نفر عضو هيئت امنا از در باز سالن عبور كرد و زير سايبان خارج از ساختمان رفت.در اين موقع تنها چيزي كه جروشا به طور گذرا ديده بود قد بلند مرد بود. مرد با تكان دادن دست به ماشيني كه كه در راه ماشين رو منتظر بود اشاره كرد.وقتي ماشين راه افتاد و جلو آمد نور چراغ هايش سايه مرد را روي ديوار انداخت.سايه كش دار و بي قواره ي مرد با دست و پاهاي دراز روي زمين و ديوار راهرو بود.سايه اش شبيه پشه اي غول مانند با دست و پاهاي دراز بود.جروشا با ديدن آن با اينكه از نگراني اخم كرده بود پقي خنديد.او ذاتا دختر شادي بود و هميشه هرچيز كوچكي برايش بهانه اي بود تا تفريح كند.اين بود كه با قيافه اي شاد و لبخندزنان وارد دفتر شد و با كمال تعجب ديد كه خانم ليپت اگرچه لبخند نميزند ولي معلوم بود كه مثل وقت هايي كه با مهمان ها صحبت ميكرد خوشرو وخوش اخلاق بود.
-جروشا بنشين.بايد چيزي را بهت بگويم.
جروشا خود را رئي صندلي دم دستش انداخت و با بي تابي منتظر صحبت هاي خانم ليپت شد.ماشيني به سرعت از جلوي پنجره رد شد.خانم ليپت نگاهي به آن انداخت و گفت:آقاي محترمي كه الان رفت ديدي؟
-از پشت سر ديدم.
-او يكي از ثروتمندترين اعضاي هيئت امناست و پول زيادي براي حمايت از ما به پرورشگاه داده.من اجازه ندارم اسمش را بگويم چون تاكيد كرده كه بايد ناشناس بماند.
چشم هاي جروشا كمي گشاد شد،سابقه نداشت به دفتر احصارش كنند تا خانم مدير با او درباره ي خصوصيات عجيب اعضاي هيئت امناي پرورشگاه حرف بزند.
-اين آقا از چندتا از پسرهاي پرورشگاه ما خوشش آمده.شارل بنتون و هنري فري را كه يادت مي آِيد؟هردوي آنها را آقاي...ام...همين آقا به دانشكده فرستاد و اتفاقا هردوي آنها با سخت كوشي و موفقيت هايشان در تحصيل دين شان را به خاطر مخارجي كه اين آقا با دست و دلبازي براي شان پرداخته بودند ادا كردند و اين آقا هم توقع ديگري ندارد.اين كار خير ايشان تا كنون فقط شامل حال پسرها شده و من نتوانسته ام اصلا ايشان را به كمك يكي از دخترهاي اين پرورشگاه-صرف نظر از اينكه آن دختر استحقاقش را دارد يانه-ترغيب كنم.انگار ايشان اصلا از دخترها خوشش نمي آيد.امروز در جلسه ي ماهانه مان موضوع آينده ي تو مطرح شد.
خانم ليپت چند لحظه اي ساكت شد و بعد خيلي آهسته به صحبت هايش ادامه داد.در حقيقت با رفتار خونسردش اعصاب جروشا را بيشتر خرد ميكرد.
-همانطور كه ميداني ما معمولا بچه هاي شانزده سال به بالا را اين جا نگه نميداريم،اما تو در اين مورد استثنا بودي.براي اينكه تو مدرسه ي ما را در چهارده سالگي تمام كردي و درس هايت آنقدر خوب بود-اگرچه بايد بگويم اخلاقت هميشه خوب نبوده-كه تصميم بر اين شد كه تو به دبيرستان دهكده بروي.حالا دبيرستان را هم داري تمام ميكني و ديگر پرورشگاه نميتواند مخارج تو را بپردازد.چون در هر حال دو سال هم بيشتر از اكثر بچه ها در پرورشگاه مانده اي.
اما خانم ليپت نخواست به روي خودش بياورد كه در اين دوسال جروشا به خاطر ماندن در پرورشگاه سخت كار كرده و هميشه كارهاي پرورشگاه برايش در درجه اول و بحصيلاتش در درجه دوم اهميت بود و روزهايي مثل آن روز تا همه جا را تا همه جا را خوب نظافت نميكرد نميگذاشتند به مدرسه برود.
-بله همانطور كه گفتم موضوع اينده ي تو مطرح شد و درباره ي سوابق تو هم بحث مفصلي شد.
در اين جا خانم ليپت نگاه پر اتهامش را به زنداني انداخت و زنداني هم نه به خاطر ورق هاي سياه پرونده اش بلكه همانطور كه از او توقع ميرفت با چشماني گناهكار به خانم ليپت نگاه كرد.
-از آنجايي كه نمره هاي تو در بعضي از درس ها خيلي خوب بوده و در انگليسي نمره هاي عالي گرفته اي خانم پريچارد كه از اعضاي هيئت امناي مدرسه ي ماست و در هيئت مديره ي مدرسه هم عضويت دارد و با معلم ادبياتت هم حرف زده به نفع تو صحبت كرد.به علاوه با صداي بلند انشاي تو را با نام چهارشنبه ي نحس در جلسه خواند.ا
ين بار قيافه جروشا واقعا مثل گناه كار ها بود.
-اگرچه به نظر من تو در اين انشا به جاي سپاسگزاري از موسسه اي كه تورا بزرگ كرده و خيلي به تو خدمت كرده آن را مسخره كرده بودي!و اگر اين انشا جنبه ي طنز آميز نداشت بعيد ميدانم ازاين كار تو چشم پوشي ميكردند ولي از خوش شانسي تو آقاي ...مظورم همين آقايي است كه الان رفتند انگار بيش از حد شوخ طبع است و به خاطر همين انشاي بي ادبانه ات گفته كه ميخواهد تورا به دانشكده بفرستد.
چشم هاي جروشا گرد شد و پرسيد: به دانشكده؟
خانم ليپت با شاره ي سر تاييد كرد و گفت:براي همين هم بعد از جلسه منتظر شد تا درباره ي شرايط اين كار حرف بزند.آدم عيجبي است.شايد بهتر است بگويم اين آقا آدم عجيب غريبي است.معتقد است كه تو طبع خلاقي داري و ميخواهد امكان تحصيلات تو را فراهم كند تا نويسنده بشوي.
ذهن جروشا از كار افتاد و فقط توانست حرف خانم ليپت را تكرار كند:نويسنده؟

-بله خواست ايشان همين است.اما اينكه نتيجه اي خواهد گرفت يا نه آينده نشان خواهد داد.ماهانه اي كه براي تو يعني دختري كه در عمرش تجربه اي در خرج كردن و نگه داشتن پول نداشته تعيين كرده اند واقعا شاهانه است. ايشان مفصل در اين مورد برنامه ريزي كرده بودند و من رويم نميشد بهشان پيشنهادي بكنم.قرار است تو تا آخر تابستان همين جا بماني تا خانم پريچارد كارهاي رفتنت را انجام بدهد.شهريه و مخارج زندگي ات را هم به طور مستقيم به دانشكده ميپردازند و در چهارسالي كه آنجا هستي ماهي سي و پنج دلار پول تو جيبي ميگيري.يعني سطح زندگي ات عينا مثل ساير دخترهاي دانشكده است.اين پول را هرماه منشي مخصوص اين آقا برايت ميفرستد و تو هم درعوض هرماه بايد يك نامه به اين آقا بنويسي.البته نه براي اينكه تشكر كني چون اين موضوع براي ايشان اصلا مهم نيست،بلكه نامه مينويسي تا اورا از جزئيات زندگي و پيشرفت تحصيلي ات مطلع كني،عينا مثل اينكه پدرو مادرت زنده اند و تو دراين باره به آنها نامه مينويسي.اين نامه هارا به واسطه ي منشي ايشان،براي آقاي جان اسميت ميفرستي.اسم اين آقا جان اسميت نيست ولي ايشان ترجيح ميدهد ناشناس بمانند.اما براي تو اين آقا هميشه كسي نيست جز آقاي جان اسميت.علت اين هم كه ميل دارند نامه ها را تو بنويسي اين است كه ايشان معتقدند هيچ چيز مثل نامه نگاري نميتواند استعداد ادبي آدم را شكوفا كند.از آنجا كه تو خانواده اي نداري تا با آنها مكاتبه كني اين آقا ميل دارند كه تو به ايشان نامه بنويسي.ضمنا به اين ترتيب ميخواهند پيشرفت تحصيلي ات را دنبال كنند.البته ايشان هرگز جوابي به نامه هاي تو نميدهند و اصلا اهميت خاصي برايشان ندارد چون از نامه نگاري بدشان مي آيدو نميخواهندوقتشان را بگيرد.اما اگر تصادفا نكته اي پيش بيايد كه احتمالا احتياج به جواب باشد مثلا اگر خدايي نكرده تورا از دانشكده اخراج كنند تو بايد به اقاي گريگز،منشي ايشان نامه بنويسي.نوشتن نامه هاي ماهانه از طرف تو تجباري است و تنها وسيله ي اداي دين تو به اقاي اسميت است بنابراين بايد سرموقع مثل اينكه داري هرماه صورت حسابت را ميدهي ان را بنويسي و بفرستي.من اميدوارم كه هميشه لحن مودبانه را در نامه هايت حفظ كني تا نشان دهنده تربيت تو در اينجا باشد و يادت نرود كه داري به يكي از امناي موسسه جان گرير نامه مينويسي.
جروشا با اشتياق تمام به در نگاه ميكرد.افكارش از هيجان زياد آشفته بود و ميخواست از حرف هاي كليشه اي خانم ليپت فرار و فكركند.از جايش بلند شد و يك قدم به عقب رفت ولي خانم ليپت با اشاره دست اورا نگه داشت و گفت: اميدوارم از اين شانس خوبي كه به تو رو كرده شكر گزار باشي.براي دختراني مثل تو كمتر چنين موقعيتي براي پيشرفت توي دنيا پيش مي آيد.هميشه بايد يادت باشد كه...
-بله خانم؛متشكرم.اگر حرف ديگري نداريد به نظرم بايد بروم شلوار فردي پركينز را وصله كنم...
بعد در را پشت سرش بست و دهان خانم ليپت براي بقيه ي نطقي كه ميخواست بكند باز ماند.


نامه هاي جروشا به بابا لنگ دراز
شماره 215 ،فرگوسن هال
24 سپتامبر
آقاي عزيز عضو هيئت امنايي كه يتيم هارا به دانشكده ميفرستيد
من رسيدم!ديروز سفرم با قطار چهارساعت طول كشيد،احساس عجيبي داشتم نه؟چون تا حالا درعمرم سوار قطار نشده بودم.دانشكده محيطي بزرگ و جاي خيلي گيج كننده اي است.هروقت از اتاقم بيرون مي آيم گم ميشوم.وقتي كمي از اين گيجي درآمدم از وضع اين جا برايتان مينويسم.ازدرس هايم هم برايتان ميگويم.الان شنبه شب است و كلاس ها دوشنبه شروع ميشوند.فعلا ميخواستم فقط چندكلمه اي بنويسم تا با شما آشنا شوم.
نامه نوشتن به كسي كه نميشناسي به نظر عجيب مي آيد.اصلا كلا نامه نوشتن براي من عجيب غريب است.چون من درعمرم بيشتراز سه چهاربار نامه ننوشته ام.براي همين ببخشيد اگر نامه هاي من مثل نامه هاي درست و حسابي نيست.ديروز صبح قبل از حركت خانم ليپت خيلي جدي با من حرف زدو تكليف رفتار و اخلاق بقيه عمرم را تعيين كرد،مخصوصا راجع به رفتارم نسبت به آقاي مهرباني كه اينقدر در حق من بزرگواري كرده خيلي سفارش كرد و گفت بايد خيلي احترامش را نگه دارم.ولي اخر شمارا به خدا من چطور به كسي كه اسم خودش را جان اسميت گذاشته درست و حسابي احترام بگذارم؟چرا اسمي انتخاب نكرديد كه كمي باكلاس تر باشد؟پس در اين صورت ديگر دليلي ندارد كه آدم براي تيرك عزيز يا چوب لباسي عزيز نامه ننويسد.
تمام اين تابستان من راجع به شما خيلي فكر كردم.بعداز اين همه سال تنهايي از اينكه بالاخره يك نفر به من علاقه پيداكرده احساس ميكنم كه خانواده اي پيداكرده ام والان بالاخره به كسي تعلق دارم واز اين فكر واقعا احساس آرامش ميكنم.ولي متاسفانه بايد بگويم كه وقتي راجع به شما فكر ميكنم قوه ي تخيلم خيلي كم به فعاليت مي افتد.من فقط سه چيز درباره ي شما ميدانم:
1.شما قد بلنديد.
2.شما ثروتمنديد.
3.شما از دخترها بيزاريد.
فكركنم بهتر باشد بهتان بگويم آقاي عزيز از دخترها بيزار كه البته اين يك جور توهيني است به خودم.يا بگويم آقاي ثروتمند عزيز اما اين هم توهين به شماست،چون انگار مهمترين چيز شما فقط همان پولتان است.تازه ثروت ظاهري ادم است.شايد شما تا آخر عمرتان ثروتمند نمانيد.خيلي از آدم هاي بسيار باهوش در وال استريت خانه خراب شده اند.براي همين هم من تصميم گرفته ام كه به شما بگويم بابا لنگ دراز.اميدوارم بهتان برنخورد.اين فقط اسم خودماني شماست و به خانم ليپت هم نميگوييم.
دو دقيقه ي ديگر زنگ ساعت ده را ميزنند.روزهاي مارا زنگ هاي ساعت تقسيم ميكنند و خوردن،خوابيدن و كلاس رفتن ما همه با صداي زنگ اعلام ميشود.خيلي زندگي پرجنب و جوشي است.همه اش احساس ميكنم اسب كالسكه آتش نشاني هستم.آهان چراغ ها خاموش شد!شب بخير.
ميبينيد چه قدر دقيق قوانين را رعايت ميكنم.به خاطر اينكه در پرورشگاه جان گرير بزرگ شده ام.
با تقديم احترامات فراوان


از جروشا ابوت به آقاي بابا لنگ دراز اسميت
اول اكتبر
بابا لنگ دراز عزيز
من عاشق دانشكده ام و عاشق شما كه مرا به دانشكده فرستاديد.خيلي خيلي خوشحالم.هميشه آنقدر هيجان زده ام كه خيلي كم خوابم ميبرد.نمي دانيد اينجا چقدر با پرورشگاه جان گرير فرق دارد در خواب هم نميديدم كه توي دنيا همچين جايي وجود داشته باشد.دلم براي كساني كه دختر نيستند و نميتوانند به اينجا بيايند ميسوزد.مطمئنم دانشكده اي كه شما موقع جواني به آن مي رفتيد به اين خوبي نبوده.
اتاق من توي يك برج است كه قبل از ساختن بيمارستان جديد بيمارستان بوده.سه تا از دخترهاي ديگر هم درهمين طبقه ي ما هستند.يكي از آنها سال اخر دانشكده است و عينك ميزند و دائم به ما ميگويد ميشود كمي ساكت تر باشيد؟دونفر ديگر هم به اسم سالي مك برايد و جوليا راتلج پندلتون سال اولي هستند.سالي موي سرخ و بيني سربالا دارد و خودماني است.جوليا از يك خانواده ي درجه يك نيويورك است و هنوز وجود مرا احساس نكرده.اين دوتا هم اتاق هستند و من و آن دانشجوي سال آخر اتاق تكي داريم.معمولا به دانشجويان سال اول اتاق تك نميدهند مگر خيلي كم.اما بدون اينكه من حتي تقاضا كنم به من اتاق تك داده اند.به نظرم رئيس اداره ي آموزش فكر كرده درست نيست يك دختر پدر و مادر دارو با تربيت با يك دختر پرورشگاهي هم اتاق باشد.ميبينيد،گاهي يتيم بودن هم مزايايي دارد!
اتاق من در گوشه ي شمال غربي است و دو پنجره و يك چشم انداز دارد.وقتي آدم هجده سال با بيست نفر ديگر در يك سالن خوابيده باشد تنها بودن خيلي كيف دارد.اين اولين باري است كه من مجبور شدم با جروشا ابوت آشنا شوم.فكر كنم دارد ازش خوشم مي آيد.شما چطور؟
سه شنبه
دارند تيم بسكتبال سال اول را راه مي اندازند شايد من هم انتخاب شوم.من ريزه ميزه ام ولي در عوض خيلي تند و تيز و قوي و محكم هستم و وقتي ديگران بالا ميپرند من از زير پاهايشان ميروم و توپ را مي قاپم!
عصرها تمرين در زمين ورزش كه اطرافش را درخت هاي زرد و قرمز گرفته و بوي برگ هايي كه ميسوزد همه جارا برداشته و صداي خنده و داد فرياد بچه ها مي آيد،خيلي كيف دارد.اينها خوشبخت ترين دخترهايي هستند كه من تا حالا ديده ام و من از همه ي آنها خوشبخت ترم.
ميخواستم نامه اي طولاني بنويسم و همه چيزهايي كه دارم ياد ميگيرم به شما بگويم(خانم ليپت ميگفت شما ميل داريد بدانيد)ولي زنگ را زدند و تا ده دقيقه ديگر من بايد لباس ورزش بپوشم و در زمين باشم.دعا نميكنيد من در تيم بسكتبال انتخاب شوم؟
ارادتمند هميشگي شما،جروشا ابوت
بعد التحرير(ساعت 9 شب):الان سال مك برايد سرش را كرد توي اتاق من و گفت:آنقدر دلم براي خانه مان تنگ شده كه دارم دق ميكنم.تو چطور؟
لبخندي زدم و گفتم من نه.فكر كنم بتوانم تحمل كنم.دلتنگي براي خانه از آن بيماري هايي است كه حداقل من در برابر آن مصونيت دارم!چون تا حالا نشنيده ام كسي دلش براي پرورشگاه تنگ بشود.شما چطور،شنيده ايد؟

10اكتبر
بابا لنگ دراز عزيز،
اسم ميكل آنژ به گوشتان آشناست؟
او نقاش مشهوري بوده كه در قرون وسطي در ايتاليا زندگي ميكرده.همه ي دانشجويان انگار موقع درس ادبيات انگليسي اورا ميشناختند و چون من فكر ميكردم او فرشته مقرب خداست همه ي كلاس به من خنديدند. به نظر هم همين مي آيد نه؟
عيب دانشكده اين است كه همه توقع دارند خيلي از چيزهايي را كه ياد نگرفته اي بداني.اين جور مواقع اعصاب آدم خيلي خرد ميشود. ولي الان ديگر وقتي كه دخترها راجع به موضوعي صحبت ميكنند كه من نميدانم همان جور ساكت ميمانم و بعدش در دانشنامه پيدايش ميكنم و ياد ميگرم.
روز اول اشتباه ناجوري كردم.يك نفر اسمي از موريس مترلينگ بود و من پرسيدم:از دخترهاي سال اول است؟و بعد فوري اين شوخي در تمام دانشكده پيچيد.اما درهرحال الان من هم مثل ديگران،دانشجوي باهوشي هستم و حتي از بعضي ها باهوش ترم!
ميخواهيد بدانيد چه اسباب اثاثيه اي در اتاقم چيده ام؟تركيبي از رنگ هاي زرد و قهوه اي.رنگ اتاقم ملايم است و من پرده كتان و بالش ها،ميز چوبي ماغون(دست دوم است،سه دلار خريدم)و صندلي از چوب راتان اتاقم را همه زرد رنگ خريده ام.يك قاليچه قهوه اي هم خريده ام كه وسطش يك لك جوهر دارد ولي صندلي را طوري رويش ميگذارم كه معلوم نشود.
پنجره ها خيلي بالاست و از پاي پنجره نميشود به طور عادي بيرون را ديد.سالي مك برايد به من كمك كرد تا اين اثاثيه رااز حراجي دانشجويان سال آخر بخرم.سالي در خانواده بزرگ شده و از مبل و اثاث سردر مي آورد.شما نميدانيد خريد كردن و پنج دلاري دادن و بقيه را پس گرفتن چه كيفي براي من داشت.براي اينكه من هيچوقت بيشتر از چند سنت پول نداشته ام.آه بابا جونم!مطمئن باشيد من قدر اين ماهانه را خوب ميدانم.
كنار سالي،واقعا به آدم خوش ميگذرد،اما جوليا راتلج پندلتون كاملا برعكس است.عجيب است؛چه قدر اين رئيس اداره آموزش در انتخاب هم اتاق ها كج سليقه است.سالي با مزه است و شوخي ميكند.اما جوليا از همه چيز حوصله اش سرميرود و هيچوقت سعي نميكند كمي خوب و دوست داشتني باشد.در حقيقت معتقد است همين قدر كه آدم از خاندان پندلتون است بدون چون و چرا به بهشت ميرود.انگار من و جوليا به دنيا آمده ايم تا دشمن همديگر باشيم.
لابد حالا با بيتابي منتظريد ببينيد من دارم چه چيزهايي ياد ميگيرم:
1-لاتين:جنگ دوم رومي ها و كارتاژ.هانيبال و قوايش ديشب در كنار رودخانه ي ترازيمنوس اردو زدند.آنها سرراه رومي ها كمين ميكنند و صبح نبرد آغاز ميشود؛رومي ها در حال عقب نشيني.
2-فرانسه:24 صفحه از سه تفنگ دار،صرف سوم افعال بي قاعده.
3-هندسه:استوانه ها تمام شده اند و به مخروط ها رسيده ايم.
4-انگليسي:انشا.سبك نگارش من از نظر وضوح و اختصار روز به روز دارد بهتر ميشود.
5-اعضا شناسي:به بخش دستگاه گوارش رسيده ايم.درس بعدي كيسه ي صفرا و لوزالمعده است.
دوستدار شما و فراگير علم و دانش،جروشا ابوت
بعدالتحرير:باباجون اميدوارم هيچوقت لب به مشروب نزنيد.الكل دشمن كبد است.
چهارشنبه
بابا لنگ دراز عزيز
من اسمم را عوض كرده ام.
البته در دفتر هنوز اسمم همان جروشاست ولي همه مرا جودي صدا ميكنند.خيلي بد است كه آدم نتواند غير از يك اسم خودماني اسمي روي خودش بگذارد نه؟البته من هنوز نتوانسته ام بااسم جودي كنار بيايم. فردي پركينز قبل از اينكه حرف زدن را درست ياد بگيرد مرا به اين اسم صدا ميزد.كاش خانم ليپت در انتخاب اسم بچه ها يك كم بيشتر سليقه به خرج ميداد. انگار نام هاي خانوادگي را از روي دفتر تلفن برداشته،فاميلي ابوت در صفحه اول دفتر تلفن است.نام هاي كوچك را هم از هرجايي ميتوانسته بردارد.لابد نام جروشا را از روي سنگ قبر برداشته!من هميشه از اين اسم متنفر بوده ام ولي از جودي بدم نمي آيد،بامزه است.اما جودي اسم دختر ديگري است نه من،اسم يك دختر شيرين،چشم آبي و عزيز دردانه و لوس خانواده است كه در زندگي غمي نداشته.جالب نيست آدم اين جوري باشد؟من هرعيبي داشته باشم حداقل كسي نميتواند بگويد كه خانواده ام مرا لوس بار آورده!ولي خيلي خوشم مي آيد كه وانمود كنم همچين دختري هستم.براي همين خواهش ميكنم از اين به بعد به من بگوييد جودي.
ميخواهيد يك چيزي برايتان بگويم؟من سه جفت دستكش بچگانه خريده ام.البته قبلا هم دستكش هاي بچگانه اي كه فقط دوتا جاي انگشت دارد از درخت كريسمس به عنوان عيدي گيرم آمده اما هيچوقت دستكش هاي حسابي با جاي پنج انگشت نداشته ام.حالا هربار دائم آن رااز كشوي ميزم در مي آورم و دستم ميكنم.فقط اين جوري ميتوانم جلوي خودم را بگيرم تا آنها را سركلاس دستم نكنم.(زنگ شام را زدند.خداحافظ)
جمعه
بابا جون معلم انگليسي به من گفت كه آخرين نوشته من عالي و سرشار از نوآوري بوده.باور كنيد.اين عين حرف هاي اوست.نظرتان چيه؟با توجه به چيزهايي كه من در اين هجده سال ياد گرفته ام انگار اين غير ممكن است نه؟هدف پرورشگاه جان گرير(همانطور كه خودتان ميدانيد و از صميم قلب با آن موافق هستيد)هميشه اين است كه 97 يتيم را تبديل به 97 قلو كودك مثل هم بكند.
استعداد عجيب هنري من از وقتي رشد كرد كه درهمان سنين پايين شروع كردم به كشيدن عكس خانم ليپت با گچ روي در انبار هيزم.
اميدوارم از اين كه از خانه ي دوارن كودكي ام ايراد ميگرم ناراحت نشويد.اما خوب شما دستتان باز است.اگر من بيش از حد گستاخي كنم ميتوانيد فوري جلوي چك ماهانه ام را بگيريد.البته گفتن اين حرف خوب نيست ولي نبايد از يك همچين دختري توقع ادب داشته باشيد.چون بالاخره پرورشگاه بچه هاي سرراهي كه مثل دبيرستان دخترخانم هاي با ادب نيست.
بابا جون.آن قدر كه شوخي هاي بچه هاي دانشكده براي من سخت است درس هايش مشكل نيست.بيشتر وقتها من نميفهمم دخترها دارند چه ميگويند.شوخي هايشان انگار مربوط به گذشته است كه همه جز من ميفهمند.احساس ميكنم كه در اين عالم بيگانه هستم و زبان مردم را نميفهمم.از اينموضوع واقعا احساس بدبختي ميكنم.هميشه توي زندگي ام همين احساس را داشتم.در دبيرستان هم كه بودم بچه ها دسته دسته دور هم جمع ميشدند و فقط به من نگاه ميكردند.همه ميدانستند كه من آدم عجيب غريبي هستم و با آنها فرق دارم.حس ميكردم روي پيشاني ام نوشته پرورشگاه جان گرير.و بعد بعضي از آن خيرخواهاشان سعي ميكردند بيايند و مودبانه با من صحبت كنند.اما من از همه شان بيزار بودم،وبيشتر از همه از آن خيرخواهاشان.
اين جا كسي نميداند كه من در پرورشگاه بزرگ شده ام.به سالي مك برايد گفتم كه پدر و مادرم فوت كرده اند ويك پيرمرد محترم و مهربان مرا به دانشكده فرستاده،و فعلا هم حقيقت محض را گفته ام.دوست ندارم فكر كنيد من آدم بزدلي هستم ولي خيلي دلم ميخواهد مثل دخترهاي ديگر باشم ولي خاطره ي پرورشگاه جان گرير كه سايه ي ترسناكش روي دوران كودكي من است،فرق بزرگ بين و من و آن هاست.اگر بتوانم به اين خاطره پشت كنم و آن را از سر بيرون كنم شايد بتوانم مثل دخترهاي خوب ديگر بشوم.چون فكر نميكنم كه تفاوت واقعي و ذاتي من و آنها وجود داشته باشد،نه؟در هر حال سالي مك برايد كه مرا دوست دارد!
دوستدار هميشگي شما،جودي ابوت
(جروشاي سابق)
صبح شنبه
همين الان اين نامه را يك بار ديگر دوباره مرور كردم.به نظرم خيلي غم انگيز آمد.آخر مگر نميدانيد من صبح دوشنبه امتحان دارم و بايد هندسه را دوره كنم و سرما خورده ام و همه اش عطسه ميكنم؟
يك شنبه
ديروز يادم رفت اين نامه را پست كنم.براي همين حالا با عصبانيت پي نوشتي به آن اضافه ميكنم. امروز صبح اسقفي براي ما صحبت كرد.حدس ميزنيد چه گفت؟
(نكته ي بسيار مفيدي كه انجيل برايمان بازگو ميكند اين است كه فقرا از اين جهت هميشه دركنار ما هستند و به اين جهان آمده اند كه ما بتوانيم دائم به آنها نيكي كنيم.)
ملاحظه ميكنيد؟انگار فقراهم نوعي حيوان اهلي مفيد هستند.اگر من مثل الان يك خانم حسابي نشده بودم بعد از مراسم عبادت ميرفتم و هرچي از دهانم مي آمد بارش ميكردم.

25 اكتبر
بابا لنگ دراز عزيز
من الان در تيم بسكتبال هستم و بايد بوديد و ميديد سر شانه ي چپم چه طور كبود شده!به رنگ آبي و قهوه اي سوخته درآمده كه رده هايي از نارنجي تويش است.جوليا پندلتون خيلي سعي كرد انتخاب شود ولي نشد.
هورا!هورا!
ميبينيد بابا چه جنس خرابي دارم؟
دانشكده و غذاهايش را دوست دارم.هفته اي دوبار بستني به ما ميدهند و صبح ها هم اصلا از حريره ي گندم خبري نيست.
شما خواسته بوديد من فقط ماهي يك بار براي شما نامه بنويسم،نه؟ اما من هرچند روز يك بار با نامه هايم روحيه تان را عوض كرده ام نه؟ آخر من آن قدر از اين همه چيزهاي تازه به هيجان آمده ام كه بايد حرف هايم را با يكي درميان مي گذاشتم.شما هم تنها كسي هستيد كه من ميشناسم. لطفا مرا به خاطر پر شروشور بودنم ببخشيد،به زودي آرام ميگيرم.اگر نامه هاي من خسته تان ميكند ميتوانيد آنها را به سطل كاغذهاي باطله بيندازيد.قول ميدهم كه تا اواسط نوامبر ديگر نامه ننويسم.
دختر خيلي وراج شما،جودي ابوت


15نوامبر
بابا لنگ دراز عزيز
گوش كنيد ببينيد امروز چي ياد گرفتم:
مساحت محدب هرم ناقص و منتظم برابر است با نصف حاصل ضرب مجموعه ي محيط قاعده ها در ارتفاع هريك از دو ذوزنقه ي آن.(چي ميگه!؟)
البته به نظر درست نمي آيد،ولي درست است؛من ميتوانم آن را ثابت كنم.من تا حالا چيزي راجع به لباس هايم به شما نگفتم بابا نه؟ شش دست لباس نو وشيك و مخصوص خودم خريده ام.نه اينكه از يك نفر گنده تر از خودم به من رسيده باشد.شايد شما حس نكنيد كه اين موضوع در زندگي يتيم چه اهميتي دارد.شما اين لباس ها را به من داده ايد و من خيلي خيلي خيلي از شما متشكرم.تحصيلات نعمت بزرگي است ولي هيچ چيز مثل داشتن شش دست لباس نو نيست.شكر خدا كه اين لباس ها را خانم پريچارد كه عضو مهمان هيئت مديره است براي من انتخاب كرد نه خانم ليپت.يكي از لباس ها لباس شبي است از ململ صورتي و حرير(وقتي آن را ميپوشم خيلي خوشگل ميشوم)يك لباس آبي براي كليسا،يك لباس مخصوص سرغذا از پارچه قرمز كه رويش به سبك شرقي ها دست دوزي شده(وقتي آن را ميپوشم شبيه كولي ها ميشوم)ولباس ديگري از پارچه ي ابريشمي قرمز،يك كت و دامن خاكستري براي بيرون و خيابان و بالاخره يك دست لباس ساده براي سركلاس.البته اين لباس ها براي خانم جوليا راتلج پندلتون خيلي زياد نيست ولي براي جروشا ابوت محشره!
لابد حالا داريد پيش خودتان فكر ميكنيد اين چه دختر سبك مغز و بي مايه اي است و حيف پول كه خرج تحصيل يك دختر بشود نه؟
ولي بابا جون شما هم اگر يك عمر از چيت پيچازي لباس پوشيده بوديد متوجه ميشديد من چه حالي دارم.تازه وقتي هم كه به دبيرستان رفتم وارد دوره اي شدم كه حتي بدتر از دوران چيت پيچازي يعني دوره ي لباس هاي صدقه اي بود.نميتوانيد حس كنيد كه با چه ترس و لرزي با لباس هاي صدقه اي به مدرسه ميرفتم.همه اش فكر ميكردم حتما دركلاس مرا كنار دختري مينشانند كه لباسم قبلا مال او بوده و او قضيه را در گوشي و با هرهر وكركر خنده به ديگران ميگويد.اگر تمام عمر جوراب ابريشمي بپوشم فكر نكنم اثر جاي زخمي كه روي قلبم است محو شود.
ج.ابوت
بعد التحرير:ميدانم كه نبايد از شما توقع داشته باشم و به من تذكر داده اند كه نبايد با سوال هايم اذيت تان كنم،ولي بابا جون فقط يك بار. ميخواستم بدانم شما خيلي پيريد يا فقط كمي پير هستيد؟سرتان تاس است،يا فقط كمي تاس است؟آخر خيلي سخته كه آدم راجع به شما هم مثل قضاياي هندسه انتزاعي فكر كند!مفروض است مرد ثروتمندي كه از دخترها متنفر است ولي به دختر پررويي خيلي كمك كرده است.پيدا كنيد قيافه او را؟
لطفا جواب دهيد

19 دسامبر
بابا لنگ دراز عزيز
شما جواب سوال مرا نداديد در صورتي كه خيلي هم مهم بود.
شما تاس هستيد؟
من عكستان را دقيقا آن طور كه به نظر ميرسيد با موفقيت تمام طراحي كردم تا رسيدم به سرتان،آن وقت بود كه گير كردم.نميدانم موهاي شما سفيد است يا سياه يا جوگندمي يا شايد هم اصلا هيچ كدام.
اما مشكلم اين است كه آيا بايد برايش يك كم مو بگذارم يا نه؟
دوست داريد بدانيد چم هايتان چه رنگي است؟خاكستري است و ابروهاي تان سيخ و مثل سايبان است و دهانتان هم يك خط صاف كه گوشه هايش به پايين كشيده شده است.
ديديد كه ميدانم!شما پيرمردي شيك پوش و بداخلاق هستيد.
(زنگ كليسا را زدند)
ساعت 5/9 شب
من يك قرار سفت و سخت با خودم گذاشته ام:اينكه هرچقدر هم كه درس خواندني داشته باشم هيچ وقت هيچ وقت شبها درس نخوانم و در عوض كتاب هاي معمولي بخوانم.همانطور كه ميدانيد اين كار خيلي لازم است.چون من 18 سال را با ذهني خالي پشت سرگذاشته ام.بابا جون نميدانيد ذهنم چه ژرفناي جهل عميقي است.تمام چيزهايي كه دخترهايي كه با خانواده ي درست و حسابي و خانه و زندگي و دوست و كتابخانه و با علاقه يادگرفته اند،حتي به گوش من هم نخورده.مثلا من هيچ وقت ديويد كاپرفيلد يا ايوانهو يا ريش آبي يا سيندرلا يا رابينسون كروزو يا جين اير يا آليس در سرزمين عجابت يا يك كلمه از آثار روديارد كيپلينگ را نخوانده ام.نميدانستم ر.ل.اس مخفف رابرت لويي استيونسن است،يا اينكه جورج اليوت زن بوده.من تاحالا عكس موناليزا را نديده ام و(باور كنيد راست ميگويم)اصلا اسم شرلوك هومز را نشنيده بودم. و حالا همه ي اينها را به اضافه ي خيلي چيزهاي ديگر ميدانم.با همه ي اينها لابد حس ميكنيد چه قدر من بايد تلاش كنم تا به ديگران برسم.ولي خيلي كيف دارد كه تمام روز منتظر شوم تا شب شود وبعد يك نوشته ي "مزاحم نشويد" پشت در بچسبانم و لباس خانه ي قرمز و شيكم را با دمپايي هاي خزدارم بپوشم و تمام بالش ها را پشت سرم روي كاناپه بگذارم و چراغ برنجي دانشكده را دم دستم روشن كنم و بخوانم و بخوانم و بخوانم.يك كتاب كافي نيست.من هم زمان چهارتا كتاب ميخوانم.همين الان دارم اشعار تنيسون،بازار خودنمايي،قصه هاي ساده كيپلينگ و (تو را خدا نخنديد) زنان كوچك را ميخوانم.من فهميده ام كه تنها دختري در دانشكده هستم كه زنان كوچك را نخوانده و هرچندكه تا حالا به كسي نگفته ام.ماه پيش يواشكي رفتم و با پول ماهانه ام يك دلارو دوازده سنت دادم و اين كتاب را خريدم.
زنگ ساعت 10 را زدند.
شنبه
آقا!اين جانب افتخار دارد كه كشفيات جديد خود را در زمينه هندسه به عرضتان برساند.جمعه ي گذشته به تحقيق خود درباره ي متوازي السطوح خاتمه داديم و به منشورهاي ناقص پرداختيم.البته فهميديم كه را ناهموار و سربالايي است.


يكشنبه
تعطيلات كريسمس هفته آينده شروع ميشود و چمدان ها بسته شده.آن قدر چمدان در راهرو چيده اند كه به زور ميشود از لاي شان رد شد. آن قدر همه هيجان زده اند كه درس فراموش شده.يك دختر ديگر سال اولي اهل تگزاس هم به جز من تعطيلات را در دانشكده مي ماند و ما باهم قرار گذاشته ايم به پياده روي هاي طولاني برويم و اگر يخي باقي مانده باشد اسكيت بازي ياد بگيريم.بعدش هم قرار است يك عالم كتاب بخوانيم.
خداحافظ بابا جون.خدا كند شما هم مثل من شاد باشيد.
دوستدار هميشگي شما،جودي
بعدالتحرير:يادتان نرود به سوال من جواب بدهيد.اگر نميخواهيد به خودتان زحمت بدهيد و چيزي بنويسيد به منشي تان دستور بدهيد كه يك تلگراف به من بزند.ميتواند فقط بنويسد:
سر آقاي اسميت تاس است.
يا
سرآقاي اسميت تاس نيست.
يا
موهاي آقاي اسميت سفيد است.
ضمنا ميتوانيد 25 سنت پول تلگراف رااز پول ماهانه ي من كم كنيد.
خداحافظ تا ژانويه،كريسمس تان هم مبارك!
اواخر تعطيلات كريسمس(تاريخ صحيح را نميدانم)
بابا لنگ دراز عزيز!
دارد برف ميبارد.شما كجا هستيد؟دنيايي كه من از پنجره ي ساختمان برج مان ميبينم پوشيده از برف است و ازآسمان دانه هاي برف به اندازه ي پف فيل مي آيد.عصر است.آفتاب تازه دارد با رنگ زرد و سردش پشت تپه هاي سردتر و بنفش غروب ميكند.من روي درگاه پنجره اتاقم نشسته ام و از آخرين روشني روز استفاده ميكنم تا براي شما نامه بنويسم.
پنج سكه ي طلاي تان مرا غافلگير كرد.من عادت نكرده ام از كسي هديه ي كريسمس بگيرم.شما تا حالا خيلي چيزها به من داده ايد! در واقع هرچه دارم از شماست.احساس ميكنم لياقت هديه هاي بيشتري را ندارم،با اين حال خوشحال شدم.ميخواهيد بدانيد با پولم چه خريدم؟
1.يك ساعت مچي نقره كه توي جعبه چرمي بود تا به مچم ببندم و به موقع سركلاس بروم.
2.يك جلد از اشعار ماتيو آرنولد.
3.يك كيسه آب گرم.
4.يك پتوي گرم مسافرتي(اتاقم سرد است)
5. 500 برگ كاغذ كاهي براي چرك نويس(ميخواهم به زودي كار نويسندگي را شروع كنم.)
6.يك جلد فرهنگ مترادف ها(براي زياد كردن گنجينه واژگان نويسنده)
7.(آخري را خيلي دوست ندارم بگويم ولي ميگويم)يك جفت جوراب ابريشمي.
اگر ميخواهيد علتش را بدانيد بايد بگويم يك چيز پيش پاافتاده باعث شد من جوراب ابريشمي بخرم.جوليا پندلتون شب ها به اتاق من مي آيد كه باهم هندسه بخوانيم.روي كاناپه مي نشيند و جوراب ابريشمي پايش ميكند و پاهايش را روي هم مي اندازد.اما صبر كنيد!به محض اينكه جوليا از تعطيلات برگردد جوراب هاي ابريشمي ام را مي پوشم و به اتاقش مي روم و روي كاناپه اش مينشينم.مي بينيد بابا جون چه موجود بدبختي هستم؟ولي حداقل صاف و ساده ام.شما هم لابد سابقه ي مرا در پرورشگاه مي دانيد كه آدم بي عيب و نقصي نيستم،نه؟
خلاصه(معلم انگليسي مان سركلاس هربار جمله اش را با اين كلمه شروع ميكند)كه از اين هفت هديه بسيار ممنونم.من دارم وانمود ميكنم كه اين ها از طرف خانواده ام در يك جعبه پستي از كاليفرنيا برايم رسيده.ساعت را پدرم،پتوي سفري را مادرم،كيسه آب گرم را مادربزرگ-كه هميشه نگران است مبادا در اين هوا سرما بخورم-و كاغذهاي كاهي را برادر كوچكم هاري فرستاده.خواهرم ايزابل هم جوراب هاي ابريشمي،خاله سوزان هم اشعار ماتيو آرنولدو عمو هاري (كه اسمش را روي برادر كوچكم گذاشته اند)هم فرهنگ لغات را فرستاده است.البته او ميخواست شكلات بفرستد اما من اصرار كردم به جايش اين فرهنگ مترادف ها را بفرستد.
شماكه مخالف نيستيد نقش همه ي خانواده مرا يكجا بازي كنيد،هستيد؟
حالا ميخواهيد از تعطيلاتم برايتان بگويم يا فقط به تحصيلات و اين جور چيزهاي من علاقه داريد؟
اسم دختر تگزاسي لئونورا فنتون است(تقريبا به همان مضحكي اسم جروشا ابوت است،نه؟)من دوستش دارم ولي نه به اندازه سالي مك برايد.من هيچكس را به اندازه سالي دوست ندارم،البته غير از شما.من بايد هميشه شما را بيش از همه دوست داشته باشم،چون شما يك نفره جاي همه خانواده من هستيد.من و لئونورا و دو دختر سال دومي هر روز كه هوا خوب بود دامن و ژاكت بافتني مي پوشيديم و كلاه سرمان ميگذاشتيم و چوب به دست سرتاسر اين حوالي و دهكده را قدم زنان ميگشتيم.يك دفعه هم چهار مايل رفتيم تا شهر و به رستوراني كه دخترهاي دانشكده غذا ميخورند رفتيم،و لابستر كباب شده(35 سنت)و دسر كيك با آرد گندم سياه و شيره ي افرا(15 سنت)خورديم. مقوي و ارزان.
خيلي چسبيد!مخصوصا به من،چون زمين تا آسمان با غذاهاي پرورشگاه فرق داشت.هروقت كه از محوطه ي داشنكده بيرون ميروم احساس ميكنم محكوم فراري هستم.يك دفعه بدون اينكه متوجه شوم شروع كردم براي ديگران احساساستم را بيان كردن.ولي گربه هنوز از كيسه درنيامده بود كه دمش را گرفتم و دوباره برش گرداندم توي كيسه.خيلي برايم مشكل است چيزهايي را كه توي دلم است به كسي نگويم.من ذاتا اهل درد دلم و اگر شما را نداشتم تا حرف هايم را باهاش درميان بگذارم دق ميكردم.
جمعه قبل در ساختمان فرگوسن هال جشن شيريني پزان داشتيم.همه مان روي هم رفته از دختران سال اول و دوم گرفته تا سال سوم و چهارم،بيست و دو نفر بوديم.
آشپزخانه ي آنجا بزرگ است و ظروف مسي و قابلمه و كتري،رديف روي ديوار سنگي آويزان است.در ساختمان فرگوسن هال 400 دختر زندگي ميكنند.سرآشپز آن جا كه كلاه و پيش بند سفيد داشت بيست و دو دست پيش بند و كلاه نميدانم از كجا،براي ما آورد و ما آنها را پوشيديم و شديم عين آشپزها.
گرچه من شيريني بهتر از آن هم ديده ام ولي خيلي خوش گذشت.وقتي بالاخره كار تمام شد و سرتا پايمان و در و دستگيره همه چسب چسبو شد،آن وقت با همان كلاه و پيشبند آشپزي صفي تشكيل داديم و درحالي كه هركدام قاشق يا چنگال بزرگ يا ماهيتابه به دست داشتيم در راهروهاي خالي به طرف سالن اداري كه تعدادي از استادها شب آرامي را در آن مي گذراندند رژه رفتيم.بعد درحالي كه سرودهاي دانشكده را برايشان ميخوانديم شيريني به آنها تعارف كرديم.آنها هم مودبانه ولي با شك و ترديد برميداشتند.
خب ميبينيد بابا جون چه قدر من دارم در تحصيل پيشرفت ميكنم؟
فكر نميكنيد بايد به جاي نويسنده نقاش بشوم؟
دو روز ديگر تعطيلات تمام ميشود و من از اينكه دخترها را ميبينم خوشحالم.برجي كه در آن هستم كمي سوت و كور است.وقتي در ساختماني كه براي 400 نفر ساخته شده 9 نفر زندگي كنند معلوم است كه جا براي آن 9 نفر كمي گل و گشاد است.
نامه يازده صفحه شد.بيچاره بابا،حتما خيلي خسته شديد!اولش ميخواستم فقط يك يادداشت تشكر آميز مختصر بنويسم ولي وقتي شروع كردم انگار ديگر قلمم خودش پيش رفت.
خداحافظ.از اينكه به ياد من هستيد ممنونم.من بايد خيلي خوشحال باشم ولي ابر كوچك و ترسناكي افق را تيره كرده است:امتحان هاي فوريه در راه است.
فداي شما،جودي
بعدالتحرير:شايد صحيح نباشد كه من بنويسم فداي شما.اگر اينجوري است معذرت ميخواهم.ولي آخر من بايد يك نفر را دوست داشته باشم و بايد بين شما و خانم ليپت فقط يكي را انتخاب كنم،براي همين بابا جون عزيزم مي بينيد كه بايد تحمل كنيد،چون من نميتوانم خانم ليپت را دوست داشته باشم.

شب
بابا لنگ دراز عزيز
بايد بوديد و ميديد چه جوري همه ي دانشكده دارند درس ميخوانند.همه انگار فراموش كرده ايم كه اصلا تعطيلاتي داشته ايم.در چهار روز گذشته من پنجاه و هفت فعل بي قاعده را در مغزم فرو كرده ام،فقط خداكند تا موقع امتحان ها توي مغزم بماند.بعضي از دخترها بعد از امتحان كتاب هاي درسي خود را مي فروشند ولي من ميخواهم كتاب هايم را نگه دارم و بعد از اينكه فارق التحصيل شدم همه ي سوادم را در يك رديف قفسه ي كتابخانه ام بچينم تا وقتي لازم شد چيزي را مفصل تر بدانم فوري به آنها مراجعه كنم.اينطوري آدم راحت تر و دقيق تر معلوماتش را حفظ ميكند تا اينكه بخواهد به ذهنش بسپرد.
جوليا پندلتون براي سرزدن به من به اتاقم آمد و يك ساعت تمام ماند.صحبت را از خانواده شروع كرد و من هر چه كردم نتوانستم حرفش را قطع كنم.ميخواست بداند اسم دوران دختري مادرم چه بود.تو را خدا تا حالا ديديد يك نفر همچين سوال بي جايي از يك بچه ي سر راهي پرورشگاه بكند؟آن قدر شهامت نداشتم كه بگويم نميدانم.براي همين با بدبختي اولين اسمي را كه به ذهنم آمد گفتم و اين اسم مونتگومري بود.آن وقت جوليا مي خواست بداند كه من از مونتگومري هاي ماساچوستم يا مونتگومري هاي ويرجينيا؟
مادر جوليا از راترفوردهاست.خانواده اش با كشتي آمده اند آمريكا و با هانري هشتم قرابت سببي داشتند.از طرف پدري هم نسبت شانبه قبل تر از حضرت آدم ميرسد.خلاصه سربلند ترين شاخه هاي شجر نامه ي خانواده ي او به ميموني از عالي ترين نژادها ميرسد كه موي بسيار لطيف و دم بسيار درازي دارد.
من ميخواستم امشب نامه ي شاد و خوب و مفرحي براي تان بنويسم ولي خيلي خواب آلود و نگرانم.سال اولي ها بخت خوشي ندارند.
دوستدار شما جودي ابوت،كه در حال امتحان دادن است



رمان بابا لنگ دراز (1)
رمان بابا لنگ دراز (1)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
مصاحبه با مريم بوباني

مصاحبه با مريم بوباني

ريسك بازي در كلاه پهلوي شيرين بودمريم بوباني در سريال تلويزيوني «كلاه پهلوي» نقش آغا بي‌بي را بازي مي‌كند. آغا بي‌بي، دايه مهرباني است كه نه‌تنها اطرافيانش را تسكين مي‌دهد، بلكه مقابل ظلم هم مي‌ايستد.

با بوباني به گفت‌و‌گو نشستيم تا درباره نقش‌اش در اين سريال بيشتر بدانيم.

شنيده‌ايم شما بدون داشتن قرارداد، اولين سكانس خود را در سريال كلاه پهلوي بازي كرده‌ايد. نقش آغا بي‌بي آنقدر برايتان جذابيت داشت كه حاضر شديد بدون قرارداد بازي كنيد يا اين ‌كه به ضياء‌الدين دري اعتماد داشتيد؟

مي‌توانم بگويم هم نقش را دوست داشتم و هم اين ‌كه كارهاي قبلي ضياء‌الدين دري را ديده بودم و به او اعتماد داشتم. به همين دليل وقتي با من تماس گرفتند اولين سكانس را بدون آن كه قراردادي ببندم يا اين‌ كه فيلمنامه را خوانده باشم، بازي كردم. راستش نقش آغا بي‌بي برايم خيلي جذاب و شيرين بود. بعد از بازي اولين سكانس، ديگر با من تماس نگرفتند و پس از گذشت پنج ماه براي بازي از من دعوت شد. در آن زمان قرارداد بستم و فيلمنامه را خواندم. به نظرم نقش آغا بي‌بي جاي كار داشت. او پيرزن مهرباني است كه با وجود مهرباني‌هايش بگومگوهاي بامزه‌اي هم با اطرافيانش دارد. اين ويژگي‌ها را خيلي دوست داشتم. به همين دليل ترغيب شدم اين نقش را بازي كنم، چون رفتارهاي آغا بي‌بي به گونه‌اي غيرمتعارف است.

در واقع مي‌توانم بگويم مهرباني او مطلق نيست؛ بويژه در يكي از صحنه‌هايي كه با امين حيايي بازي دارم، فكر مي‌كنم بگومگوهاي ما براي بينندگان جذاب خواهد بود. در مجموع اين شخصيت براي مخاطبان قابل لمس است و ما به‌ازاي بيروني دارد. من هم تلاش كرده‌ام اين نقش را بخوبي در بياورم تا مورد توجه مخاطبان قرار بگيرد.

ولي معمولا بازيگران قبل از بستن قرارداد حاضر به بازي نمي‌شوند. چطور شما اين ريسك را كرديد و خيلي راحت بازي در سريال كلاه پهلوي را پذيرفتيد؟

اتفاقا براي خيلي‌ها تعجب‌آور بود، اما براي من طبيعي است. اين اتفاق در فيلم سينمايي «يك تكه نان» هم افتاد. كمال تبريزي با من تماس گرفت و گفت مشغول ساخت فيلمي است كه بخش‌هايي از آن در شمال ضبط مي‌شود و نقشي را براي من در نظر گرفته است. با توجه به اين‌ كه من قبلا با كمال تبريزي كار كرده بودم و به او اعتماد داشتم بدون داشتن قرارداد به شمال رفتم و يك تكه نان را بازي كردم. به هر حال، اين اتفاق خيلي هم عجيب و غريب نيست. برخي مواقع بايد به يكديگر اعتماد كنيم.

پس با اين حساب به ضياء‌الدين دري هم اعتماد كرديد؟

بله، كارهاي قبلي‌اش را ديده بودم و اعتماد كردم. ممكن است برخي بگويند ريسك كرده‌ام، اما اين ريسك برايم شيرين بود، چون نقش خوبي بود، اما پس از اين ‌كه مدت زيادي طول كشيد تا دوباره گروه با من تماس بگيرد، عطاي اين كار را به لقايش بخشيدم. حتي تصميم گرفته بودم اگر با من تماس ‌‌گرفتند، پاسخ ندهم، اما دوستاني كه به من زنگ زدند عذرخواهي كردند و گفتند به‌خاطر درگيري و مشغله زياد تماس نگرفته بودند. به همين دليل بعد از دلجويي دوستان پس از پنج ماه بازي‌ام آغاز شد و قرارداد بستم. بعد از ملحق شدن به گروه، كليت فيلمنامه و بخش‌هايي كه مربوط به نقش من مي‌شد را خواندم و بيشتر از نقش لذت بردم، حتي بايد بگويم پشيمان نشدم كه بعد از تماس دوباره دوستان بازي در اين سريال را پذيرفتم. به نظرم كار خوبي شده است.

همكاري با ضياء‌الدين دري چه تجربه‌اي برايتان به همراه داشت؟

تجربه خوبي بود. در هر صحنه‌اي موردي به ذهنم مي‌رسيد، حتما مي‌گفتم. اگر پيشنهاد داده شده خوب بود، ايشان مخالفتي نمي‌كرد. در مجموع كار با دري و ديگر بازيگران اين سريال خوب بود و تجربه ارزشمندي برايم محسوب مي‌شود.

ارزيابي‌تان درباره سريال چيست؟

راستش هنوز فرصت نكرده‌ام سريال كلاه پهلوي را ببينم. متاسفانه درگير انجام كارهايي هستم و نتوانسته‌ام اين سريال را ببينم.

شما تجربه بازي در سريال‌هاي اجتماعي‌ و تاريخي را داريد. درباره دشواري بازي در آثار تاريخي بگوييد؟

مسلما بازي در يك سريال تاريخي دشواري‌هاي خودش را دارد. به خاطر اين‌ كه قرار است به حوادثي بپردازيم كه در زمان گذشته اتفاق افتاده است. به همين دليل بايد تلاش كرد شخصيت‌ها و موضوع به‌گونه‌اي باشد تا مخاطبان را براي تماشاي اثر ترغيب كند. در واقع بايد به شخصيت‌ها جان داد تا براي بينندگان تازگي داشته و قابل باور باشد؛ پس اين كار دشوارتر از يك سريال اجتماعي است كه به موضوع روز مي‌پردازد.

بين سكانس‌هايي كه در اين سريال بازي كرديد، كدام برايتان جذابيت بيشتري داشت؟

بگوومگوهايي كه در يك صحنه با امين حيايي دارم به نظرم خيلي جذاب است. در مجموع برخورد آغا بي‌بي با اطرافيانش دوست‌داشتني است.



مصاحبه با مريم بوباني
مصاحبه با مريم بوباني
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
مصاحبه با قطب‌الدين صادقي

مصاحبه با قطب‌الدين صادقي

پا توي كفش كارگردان نمي‌كنمقطب‌الدين صادقي به عنوان كارگردان، نويسنده، پژوهشگر، منتقد و مدرس در عرصه تئاتر فعاليت مي‌كند و كمتر شاهد بازي او در آثار تلويزيوني هستيم. او تاكنون در سريال‌هاي محدودي همچون زمين انسان‌ها، فاكتور هشت، كيف انگليسي و... بازي كرده است.

اين روزها بازي گرم صادقي را در سريال تلويزيوني «كلاه پهلوي» به كارگرداني ضياءالدين دري مي‌بينيم.

وي براي بازي در نقش تقي‌زاده تلاش كرده ابعاد مختلف اين شخصيت را بخوبي به تصوير بكشد.

گرچه صادقي، بازيگر گزيده‌كاري است اما در هر سريالي كه بازي مي‌كند سعي دارد نقش ماندگاري از خودش به جا بگذارد.

با وي درباره نقش تقي‌زاده در سريال كلاه پهلوي به گفت‌وگو نشستيم.

معمولا كارگردانان تئاتر وسواس زيادي براي پذيرش نقش در آثار تلويزيوني دارند. با توجه به اين‌كه قبلا در كيف انگليسي با ضياء‌الدين دري همكاري كرده بوديد، همين اعتماد باعث شد تا دوباره تجربه مشتركي با او داشته باشيد يا فراز و نشيب‌هاي زندگي تقي‌زاده برايتان جذابيت داشت؟

من بازيگر حرفه‌اي نيستم. كارم بيشتر نويسندگي، كارگرداني، پژوهش، نقد و تدريس است. ولي هر از گاهي اگر يك فرصت خوب پيش بيايد، بدم نمي‌آيد بازي كنم، براي اين‌كه تجربيات زيادي دارم و بازيگري را درس مي‌دهم. خودم هم دوست دارم بازي كنم. البته براي بازي سه شرط دارم. شرط اول اين‌كه با گروهي كار مي‌كنم كه بافرهنگ باشند. من با گروه‌هاي كم‌فرهنگ، سودجو و بزن‌دررو ميانه‌اي ندارم. شرط دوم در ارتباط با نقش است كه بايد نقش خوبي باشد. هر نقشي را قبول نمي‌كنم. نقش بايد جاي كار و ارزش‌هاي دراماتيك داشته باشد. شرط سوم اين‌كه انگيزه مالي خوبي داشته باشد. هر كدام از اين شروط به تنهايي پيش بيايد بازي نمي‌كنم. من از كيف انگليسي تا سريال فاكتور هشت نزديك به 25 سريال را با دستمزدهاي خوب رد كردم. كمي وسواس دارم. با توجه به اين‌كه با گروه سازنده كيف انگليسي كار كرده بودم و اين سريال مورد استقبال قرار گرفت و از آنجا كه مي‌دانستم عوامل سازنده سريال كلاه پهلوي هم همان گروه هستند، بازي در كلاه‌ پهلوي را پذيرفتم و قرارداد را امضا كردم.

اشاره كرديد بيشتر كارگردان و پژوهشگر هستيد تا بازيگر حرفه‌اي. يعني علاقه‌‌اي به حرفه بازيگري نداريد و هر از گاهي قبول مي‌كنيد نقشي را بازي كنيد آن هم با داشتن سه شرط؟!

(با خنده) من عضو فرهنگستان زبان و ادب فارسي هستم. بنابراين بايد نقش‌هايي را بازي كنم كه اگر همكارانم در فرهنگستان از من پرسيدند چرا بازي كردم؟ بتوانم توضيح بدهم يا در دانشگاه در برابر دانشجويانم حرفي براي توجيه نقشم داشته باشم. بنابراين هر كاري را قبول نمي‌كنم. گزيده‌كار هستم و نقش‌ها را گزينش مي‌كنم. دستمزد به تنهايي عامل مهمي براي پذيرش نقش نيست. همان‌طور كه گفتم 25 سريالي را كه با دستمزدهاي خوب پيشنهاد شد، نپذيرفتم. بايد نقش من را فريب بدهد تا آن را بازي كنم يا موضوع خوب باشد و گروه بافرهنگ باشند. در اين صورت لذت روحي مي‌برم و در غير اين صورت عذاب مي‌كشم. يكي، دو تجربه بد در اين زمينه داشتم كه هيچ‌وقت يادم نمي‌رود.

كارگردان كلاه پهلوي با شروع پخش اين سريال اعلام كرد كه بايد پنج تا ده قسمت از اين مجموعه پخش شود تا بتواند در ميان مخاطبان جا باز كند. البته در همين چند قسمت شاهد بازي خوبي از شما بوديم، هر چند بازي بازيگران جوان چندان جالب نبود. توقع شما در همين چند قسمتي كه پخش شده برآورده شده يا نه؟

جوان‌هايي كه در اين سريال بازي مي‌كنند، بسيار شريف هستند. آنها در عمرشان هيچ‌وقت بازي نكرده بودند. سريال كلاه پهلوي چون بيشتر با واقعيت‌ سر و كار دارد؛ به همين دليل گروه به‌دنبال كساني بودند كه به لحاظ ظاهر براي تماشاگران باورپذير باشند تا به كار جان ببخشند. بازيگران جوان در اين سريال خودشان هستند و نقش بازي نمي‌كنند. آنها كم‌تجربه هستند. طبيعي است بازي آنها گرماي يك بازيگر حرفه‌اي را نداشته باشد و بيننده را به هيجان نياورد.

من با شروع سريال كلاه پهلوي كه با پاسگاه ژاندارمري آغاز شد، خيلي موافق نبودم. اصلا صحنه خوبي نبود، نه به لحاظ ارزش‌هاي محتوايي و نه ارزش‌هاي زيباشناختي. قرار بود اين سريال با صحنه‌هايي كه در پاريس گرفته شده بود، شروع شود. براي اين صحنه‌ها زحمت بسياري كشيده شد و خيلي هم دقيق و زيبا تصويربرداري شد. از سوي ديگر بازيگراني آمريكايي، فرانسوي و انگليسي كه در اين سريال بازي كردند، توانمند بودند. اگر شروع از سكانس‌هاي فرانسه بود، خيلي بهتر مي‌شد. در فيلمنامه هم اين‌طور بود، اما يك نفر به آقاي دري گفت كه بهتر است شروع سريال از ايران باشد و مجموعه كلاه پهلوي با فلاش‌بك‌هاي ايران آغاز شد. من شخصا موافق نبودم. البته من بازيگر هستم و نه تهيه‌كننده و كارگردان، حتي با توضيحات كارگردان در ابتداي مقدمه سريال هم موافق نبودم. گفتم بگذاريد سريال خودش حرفش را بزند. كسي چارچوب نگذارد، توضيح ندهد يا مسيرهاي هدايت را مشخص نكند. خود قصه با تمام پيچ و خم‌هايش و با تمام حوادثي كه دارد، گويا و توانا است.

در صحنه‌هاي اولي كه از شما ديده‌ايم احساس مي‌شود مونولوگ‌تان با كمي تغيير پخش شد. آيا مونولوگ‌هايتان در تدوين تغيير كرد؟

من تدوين قسمت اول را دوست ندارم. در اولين صحنه اين سريال مونولوگي داشتم كه 20 خط بود. بسيار نفسگير بود و من يك‌نفس و بدون قطع آن را بازي كردم و براي بازي در اين صحنه از سوي بازيگران خارجي بسيار مورد تشويق قرار گرفتم، اما چنان قلع و قمع شد كه متوجه نشدم كجاي صحنه بودم. براي اين صحنه، بازي دقيقي داشتم اما با مونتاژي كه شد به نظرم دوسوم از بازي‌ام از بين رفت. البته اينها ترفندهاي كارگرداني و تدوين است. بازيگر نبايد نظر بدهد. روي ميز مونتاژ كار چيز ديگري مي‌شود، اما اين نوع تدوين باعث شد بازي‌ام پنهان شود. به همين دليل خيلي موافق اين‌گونه تدوين نبودم، به خصوص اين‌كه قسمت اول ريتم اصلا خوبي هم نداشت. به هر حال قسمت اول، در مقايسه با قسمت‌هاي دوم، سوم و... خيلي قوي نبود. قسمت‌هاي بعدي خوش‌ريتم‌تر و خوش‌ساخت‌تر شد. به نظرم اين سليقه كارگردان است و من حق دخالت ندارم. در واقع در حوزه مسئوليت من نيست.

شما جزو كارگردانان باتجربه و صاحب سبك در تئاتر هستيد. آيا در اين باره گلايه‌تان را به گوش كارگردان رسانديد؟

من به او و پسرش گلايه‌ام را گفتم، ولي كاري است كه شده و نمي‌توان ديگر كاري كرد. از سوي ديگر بازيگر حق اظهار نظر ندارد، اما نظر شخصي را مي‌توان داد. سريال كلاه پهلوي كم‌كم جاي خودش را باز مي‌كند. فراموش نكنيد كيف انگليسي هم اين‌طور بود. اوايل اين سريال هم استحكام قسمت‌هاي مياني و پاياني را نداشت. تا قصه شروع شود و مخاطب با فضا آشنا شود، زمان برد. درباره كار دري هم بايد بگويم بسيار زحمتكش و دقيق است.

من دو بار در پاريس ديدم كه ايشان به خاطر فشار كاري و حساسيت بيش از اندازه به مرز سكته رسيد. او كارگردان دقيق، خوشفكر و باوسواس است. او مي‌داند چه چيزي مي‌خواهد. اين موارد امتيازات ضياءالدين دري است.

شما در تئاتر با افكار و عقايد متفاوت مخاطبان خاص روبه‌رو هستيد. با توجه به سابقه‌تان در اين عرصه و بازي‌هايي كه در تلويزيون داشتيد، اگر قرار بود شما اين سريال را تدوين كنيد، چگونه اين كار را انجام مي‌داديد؟

اگر قرار بود من مونتاژ كنم، شروع سريال را خيلي كوبنده‌تر و مهيج‌تر مي‌كردم. براي اين‌كه ما در همان لحظه اول در تئاتر يك شوك وارد مي‌كنيم و يقه تماشاگر را مي‌چسبيم و تلاش بعدي اين است كه او را رها نمي‌كنيم. موقعي كه شروع محكمي بياوريم ناچار هستيم همان فشردگي و ضرباهنگ را ادامه بدهيم. شروع مهم است، چون همان ريتم در قصه ادامه پيدا مي‌كند و باعث مي‌شود شما در يك مسيري بيفتيد كه ضرباهنگ بايد تند باشد. پايان هم خيلي اهميت دارد. پايان بايد كوبنده‌تر از آغاز باشد. پايان برخي از نمايش‌ها باعث مي‌شود آن نمايش تا سالها در ذهن مخاطب باقي بماند و او را رها نكند. بنابراين بايد دقت بيشتري به لحاظ شكل و محتوا داشته باشيم و كاري كنيم كه كار تاثير ماندگاري داشته باشد. تكنيك‌ من اين‌گونه است. آغاز و پايان برايم خيلي مهم است. به نظرم فشردگي ريتم و انسجامي كه قسمت‌هاي بعدي سريال كلاه پهلوي دارد، قسمت اول آن نداشت.

برگرديم به شخصيت تقي‌زاده كه زندگي‌اش فراز‌و‌نشيب زيادي دارد. شما سعي كرديد با بازي حساب‌شده‌‌‌تان اين شخصيت را براي مردم درست جا بيندازيد. قبل از شروع بازي چقدر از اين شخصيت شناخت داشتيد؟ و به قول معروف تا چه ميزان اين شخصيت را بالا و پايين كرديد؟

من شخصيت تقي‌زاده را دوست دارم. او مانند ديگر مردان صدر مشروطيت از جمله دشتي، ملك‌الشعراي بهار، علامه قزويني، دهخدا و... مرد متفكري بود ولي طي تحولي كه در مشروطيت اتفاق افتاد مشروطه‌خواهان به چند دسته تقسيم شدند و هر كدام راه خود را رفتند.

تقي‌زاده شش زبان مي‌دانست. 20 مقاله‌اش بتازگي تجديد چاپ شده است. او در علم نجوم تحقيقات جامعي كرده كه نشان مي‌دهد گاه‌شناسي ايران باستان را بخوبي مي‌شناخته است. او فرد دانايي بود و مي‌توان گفت يكي از شجاع‌ترين شخصيت‌هاي سياسي بود و در دوره اول نمايندگان مجلس حضور داشت. تقي‌زاده يكي از مردمي‌ترين پرونده‌ها را پيگيري و اشراف را زمينگير كرد، شهامت بي‌نظيري داشت. اين آدم به حدي محبوب بود كه دوره دوم و سوم مجلس هر چند خارج از ايران بود، اما توانست راي بياورد. البته يك اشتباهي كرد كه به او نمي‌بخشند و خودش در پايان عمر هم به اين اشتباه اعتراف كرد. اشتباهش اين بود كه گفت بايد از نوك پا تا فرق سر فرنگي شد. او تاكيد مي‌كرد فرهنگ سنتي باعث عقب‌ماندگي شده است. خودش پاپيون مي‌زد و همسرش آلماني بود. به اروپايي‌شدن ايرانيان خيلي دامن زد، حتي تا آنجا پيش رفت كه گفت بايد خط فارسي عوض شود و مردم ايران بايد خط لاتين بنويسند. البته آنقدر شهامت داشت كه آخرهاي عمرش اعتراف كرد اشتباه كرده است.

تقي‌زاده روزنامه كاوه را راه انداخت، حتي من نامه‌هايش را به علامه قزويني مطالعه كردم. مي‌توانم بگويم تقي‌زاده، روزنامه‌نگار، نماينده مجلس و پژوهشگر طراز اول بود، اما در جهت تجدد خيلي افراطي و پيشقدم بود. اين تنها نقطه‌ضعف او بود كه همين نقطه‌ضعف او در سريال كلاه پهلوي به تصوير كشيده شده است.

اما شما انقلابي و آذري‌بودن اين شخصيت را در بازي‌تان برجسته كرده‌ايد.

بله، من دو مورد را در نقش برجسته كرده‌ام. يكي اين‌كه تقي‌زاده، شخصيتي انقلابي است و ديگر اين‌كه آذري است. نشان دادم حركاتش خيلي اتوكشيده نيست. علاوه بر آن نشان دادم كه چقدر داناست. اين سه بعد خيلي مهم بود.

در اين سريال ضياء‌الدين دري فقط به يك بعد پرداخته است و آن هم به خاطر موضوعي است كه براي سريال انتخاب كرده است. در اين سريال قرار است تجددگرايي تقي‌زاده براي مردم بازگو شود.

آيا سريال كلاه‌پهلوي را مي‌توان يك اثر مستند تاريخي دانست؟

معتقدم هر كارگرداني كه اثر تاريخي مي‌سازد، تاريخ مطلق نيست. تاكنون تاريخ دستمايه ساخت آثار نمايشي در تمام دنيا شده است، اما هركس بر مبناي جهان‌بيني خودش آثار تاريخي را كارگرداني مي‌كند. اما اين‌گونه آثار همه تاريخ نيست و نبايد به آنها به‌عنوان يك كار مستند نگاه كرد، حتي اروپايي‌ها هم تاريخ مطلق را نمي‌سازند. آثار تاريخي شامل تخيل و سفارش‌هاي تهيه‌كننده است. اين اتفاق هم در سريال كلاه پهلوي افتاده است.

يعني خصوصيات درام اين‌طور است؟

برخي ارزش‌هاي فرهنگي، اجتماعي و سياسي باعث مي‌شود درباره حقيقت مطلق حرف زده نشود. به همين دليل هركس هرطور كه مي‌خواهد، عمل مي‌كند. معتقدم كلاه پهلوي هم يك نوع روايت از تاريخ است و مي‌تواند دستاويزي براي فهم اين مساله باشد، نه در گذشته بلكه در حال. اين مساله بايد به ما كمك كند كه درك كنيم چرا برخي سياستمداران اين‌گونه هستند، كرنش و نرمش در مقابل اروپايي به چه نتايجي منتهي مي‌شود و... در مسائل سياسي، دوستي و دشمني مطلق وجود ندارد، بلكه مصلحت و شرايط روز تصميم‌گيرنده است.

در قسمت سوم سريال نشان داده شد وقتي دانشجويان به صحبت‌هاي تقي‌زاده اعتراض مي‌كنند و حاضر نيستند به استقبال رضا شاه به تركيه بروند، او از نگهبانان مي‌خواهد تا آن دانشجويان را دستگير كنند. در اين صحنه با وجود اين‌كه تقي‌زاده اين اقدام را انجام مي‌دهد، اما چرا چهره منفوري از او نمي‌بينيم؟

صادقي: معتقدم اگر بدترين شخصيت‌ها را بازي مي‌كنيم بايد اين‌طور فكر كنيم كه حق با شخصيت است. در غير اين صورت بازي جعلي مي‌شود. شما از پيش نمي‌توانيد بگوييد اين نقش منفي است. بايد نقش را دوست داشته باشيد و به او حق بدهيد تا بتوانيد با صداقت بازي كنيد.

تقي‌زاده يك مرد سياسي است. او از دانشجويان مي‌خواهد به استقبال رضاشاه به تركيه بروند. اين بخش از داستان مستند است، اما نمي‌دانم واقعيت دارد كه آيا تقي‌زاده اين كار را با دانشجويان انجام داد يا نه؟ شايد تخيل كارگردان باشد براي اين‌كه ماجرا را پيش ببرد. بايد بگويم تقي‌زاده دو دوره نماينده مجلس شد اما از ترس رضاشاه كه با او دشمن بود به مجلس نيامد. اين طور نيست كه رضاشاه هميشه با تقي‌زاده موافق نبود، اما در مجموع تقي‌زاده خيلي باسواد بود و اعتماد به نفس حيرت‌انگيزي داشت.

معمولا تئاتري‌ها روي رفتارشناسي نقش‌ها خيلي دقت مي‌كنند. معتقديد تا چه ميزان اين شخصيت درست اجرا شده است؟

معتقدم اگر بدترين شخصيت‌ها را بازي مي‌كنيم بايد اين‌طور فكر كنيم كه حق با شخصيت است. در غير اين صورت بازي جعلي مي‌شود. شما از پيش نمي‌توانيد بگوييد اين نقش منفي است. بايد نقش را دوست داشته باشيد و به او حق بدهيد تا بتوانيد با صداقت بازي كنيد. من تقي‌زاده را دوست داشتم. صحبت‌هايش را با اعتقاد مي‌گفتم تا بازي‌ام اصالت پيدا كند. سعي كردم اصالت احساس‌اش را پيدا كنم، به همين دليل آذري و انقلابي‌بودنش، دانشي كه از ايران كهن داشت و دانش اروپايي‌اش را برجسته كردم. اگر نقش را با اعتقاد بازي نكنيم، درنمي‌آيد. مرتب مي‌گفتم حق با تقي‌زاده است. اگر اين را نمي‌گفتم نقش خوب نمي‌شد. من در رفتار، لباس‌پوشيدن، در دست‌دادن، در اخم‌كردن‌هايش يا در خنديدنش به دنبال اصالت احساس‌اش بودم تا آن را به نحو مطلوبي اجرا كنم.

در آثار تاريخي، شخصيت‌هايي كه با انگليسي‌ها و ديگر كشورها در ارتباط بوده‌اند هميشه منفي نشان داده مي‌شوند، ضمن اين‌كه بازيگران در ايفاي چنين نقش‌هايي اسير كليشه‌ها مي‌شوند. شما براي اين‌كه نقش تقي‌زاده دچار كليشه نشود، چه كرديد؟

من هميشه نقش‌ها را تحليل مي‌كنم. من درام‌نويس هستم. 37 نمايشنامه نوشته‌ام و 47 اثر را كارگرداني كرده‌ام. مي‌دانم هيچ شخصي منفي يا مثبت مطلق نيست. مثبت يا منفي مطلق بودن براي درام‌هاي عبادي مثل تعزيه است، اما درام انساني فرق مي‌كند. همه ما پاره‌هاي رحماني و شيطاني داريم. خوشا به حال آنان كه پاره‌هاي رحماني‌شان بيشتر از شيطاني است.

به نظرم بدترين آدم‌ها هم يك جايي دليل و منطقي دارند. بايد اجازه بدهيد درباره منطق‌شان بگويند. بايد اجازه بدهيد نسبيت انساني پيدا كند. اگر نسبيت انساني پيدا نكند، غلط است. من روش خودم را در بازي دارم. يك حس مثلا خشم را به شش يا هشت حس كوچك تقسيم مي‌كنم. در واقع سعي مي‌كنم آن حس را از حالت مطلق و يكدستي دربياورم و آن را ريز ‌كنم. با ظرافت و ريزه‌كاري طيف‌هاي مختلف حسي مانند خشم را بازي مي‌كنم. معتقدم يك نفر فقط يك شخصيت ثابت ندارد. آدم‌ها دگرگون مي‌شوند. تحت تاثير شرايط، افراد و مناسبت‌ها تغيير مي‌كنند. شما ممكن است مدير بداخلاقي باشيد، اما در خانه‌تان فرد مهرباني هستيد. شما نمي‌توانيد همه‌جا نقش مدير را بازي كنيد. بنابراين اصل مهم در بازي، شخصيت‌پردازي است و اين‌كه همه ابعاد بالقوه نقش را پيدا كرده و بعد آن را بازي كنيم. ممكن است برخي مواقع شوخي كنيم و در بعضي مواقع بايد انتقاد يا سكوت كنيم. به همين دليل هر زمان كه نقشي به من سپرده مي‌شود تلاش مي‌كنم ابعاد گوناگون را پيدا كنم و بعد آنها را به نمايش بگذارم.

به همين دليل نقش‌هايي كه بازي مي‌كنيد براي مخاطبان هم باورپذير است.

من به ابعاد گوناگون يك نقش توجه مي‌كنم. اگر نقش را يكدست بازي كنم، مسلما مخاطب نقش را نمي‌پذيرد و برايش قابل لمس و باور نيست. وقتي بازيگري نقشي را به عهده مي‌گيرد در مرحله اول بايد خودش با نقش ارتباط برقرار كند. وقتي خودش نتواند با نقش همذات‌پنداري كند، مسلما نمي‌تواند نقش را به خوبي در بياورد. بنابراين بازيگر بايد كاملا نقش را درك كرده و بعد آن را بازي كند.

شما در سريال تلويزيوني كلاه پهلوي در مقابل بازيگران آمريكايي، انگليسي و فرانسوي هم بازي داشتيد. از تجربه بازي در كنار اين بازيگران بگوييد.

من از بازي در كنار بازيگران خارجي لذت بردم. تجربه خيلي خوبي بود. بولار كه انگليسي بود، بازيگر توانمندي است. از سوي ديگر اولين بار بود كه با بازيگر انگليسي بازي مي‌كردم. بازيگران فرانسوي و آمريكايي را مي‌شناختم. معتقدم ضياءالدين دري خيلي خوب آنها را هدايت كرد. بازيگران خارجي وقتي بازي من را ديدند، رفاقت‌شان را با من بيشتر كردند، حتي بولار به من گفت كه شش تا از حركاتم را در بازي دزديد. همه بازيگران باتجربه بودند. گرچه نگين محسني و اميرعلي دانايي بازيگران جوان اين سريال هستند، اما در حد خودشان بازي قابل قبول ارائه كردند. خطوط درشت را در شخصيت‌شان به‌درستي ايفا كردند. فقط تجربه‌شان در ظرافت‌ها كم بود. بايد ريزه‌كاري‌هاي احساسي و عاطفي‌شان بيشتر مي‌بود. البته اين اتفاق طبيعي است و نياز به زمان دارند.

شما مدرس بازيگري هم هستيد. در صحنه‌هايي كه با بازيگران جوان بازي داشتيد، چقدر سعي ‌كرديد كمك‌شان كنيد و آنها را براي بازي به هيجان بياوريد؟

من پا تو كفش كارگردان نمي‌كردم و به خودم اجازه نمي‌دادم دخالت كنم. او كار خودش را بلد است و مي‌داند بايد چطور از بازيگرانش بازي بگيرد. البته برخي مواقع بازيگران كنارم مي‌آمدند و مي‌خواستند كمك‌شان كنند يا نظرم را درباره بازي‌شان جويا مي‌شدند. اگر بازيگران لطف مي‌كردند و اين درخواست را داشتند، من هم كمك‌شان مي‌كردم و در اين باره دريغ نمي‌كردم.

با بازيگران جوان دورخواني داشتيد؟

نه، با آنها دورخواني نداشتم. زماني كه من به سريال ملحق شدم، چهار سال از توليد اين سريال گذشته بود. در ابتدا قرار بود بخش‌هاي فرانسه زودتر از بخش‌هاي ايران ضبط شود، اما به دليل بسته‌شدن سفارتخانه‌ها، تصويربرداري اين صحنه‌ها به تعويق افتاد. به همين دليل صحنه‌هاي پاريس در پايان ضبط شد.

زماني كه بازي من شروع شد، همه نسبت به بازي يكديگر شناخت پيدا كرده بودند. البته دري از همان ابتداي توليد با من صحبت كرد و گفت كه نقش تقي‌زاده را براي من نوشته است. من هم به او اعتماد كردم. وقتي براي تست گريم رفتم، گفتم فيلمنامه را به من بدهيد تا بخوانم و ببينم فضاي كار چگونه است. كليت فيلمنامه را خواندم. نزديك به يك ماه و نيم در پاريس بازي داشتم. بسيار سرد بود و برف مي‌آمد. داستانش مفصل است كه در اين گفت‌وگو مجالي براي تعريف‌كردنش نيست.

ابتدا قرار بود بخش‌هاي خارج از ايران زيرنويس شود. پس چرا تغيير كرد و كار دوبله شد؟

نمي‌دانم چرا به جاي زيرنويس قرار شد دوبله كنند. زمستان سال گذشته به من گفتند براي دوبله نقشم بروم، براي اين‌كه كار دودست نشود دوباره جاي خودم صحبت كردم.

يعني دوباره جاي خودتان در بخش‌هايي كه با بازيگران ايراني هم بازي داشتيد، صحبت كرديد؟

بله، اعتراف مي‌كنم خيلي به ضرر من شد.

ولي در دوبله تلاش خودتان را كرده‌ايد، چون احساس نمي‌شود بخش‌هايي كه با بازيگران ايراني بازي داشتيد را دوباره دوبله كرده‌ايد.

ولي حس و حالي كه در زمان بازي داشتم، در دوبله نبود. به هرحال، حس در موقعيت صحنه در مقايسه با استوديوي دوبله تفاوت دارد. البته مدير دوبلاژ و ديگر دوبلورها مي‌گفتند خيلي با حس دوبله مي‌كنم. شايد باورتان نشود حتي صحنه‌اي كه با بازيگر نقش اعلا ـ كه داريوش پيرو آن را بازي كرده بود ـ را دوباره حرف زدم، چون صداي ايشان مناسب نقش نبود و دوبلور به جاي او حرف زد. بنابراين من هم بايد دوباره در اين صحنه‌ها حرف مي‌زدم. در مجموع فقط لحظاتي كه با انگليسي‌ها و فرانسوي‌ها بازي داشتم را دوبله نكردم، بلكه بايد صحنه‌هايي را كه با ايراني‌ها هم بازي داشتم، دوباره حرف مي‌زدم. در هنگام دوبله سعي كردم تمام تلاشم را كنم تا با حس نقشم را بگويم. اين‌طور اتفاقات در فيلم و سريال مي‌افتد. گرچه كار فني، دشوار و تكنيكي بود، اما انجام داديم و تلاش كردم صدايم نزديك به حس و حالم در بازي باشد.

همان‌طور كه اشاره كرديد دوبله دشواري‌هاي خاص خودش را برايتان داشت. چطور اين مساله را پذيرفتيد؟

به‌خاطر تعهد اخلاقي كه به آقاي دري داشتم، پذيرفتم. حتي پولي براي اين كار به ما ندادند، اما چون مي‌دانستم كارگردان زحمت زيادي براي اين سريال كشيده و عمرش را گذاشته است، به حرمت او قبول كردم و هر لحظه‌اي كه گفت، رفتم و كار را به خوبي انجام دادم.

شما بعد از چهار سال به عوامل سريال كلاه پهلوي ملحق شديد. آيا قبل از شروع بازي‌تان، تصاويري از اين سريال ديده بوديد تا با فضاي كار آشنا شويد؟

قبل از شروع بازي‌ام يك بار ديگر خلاصه فيلمنامه را خواندم. مجموعه بسيار زيادي از عكس‌ها را ديدم. البته تصاوير گرفته‌شده را به من نشان ندادند. با ديدن عكس‌ها و خواندن فيلمنامه فضاي كار و شخصيت‌ها را مرور كردم و بعد بازي‌ام شروع شد. در مجموع تجربه باارزشي بود.

با توجه به ايرادهايي كه به لحاظ ريتم، تدوين و شروع قصه در قسمت اول اين سريال گرفتيد، از نتيجه كار راضي هستيد؟ به نظرتان كارتان قابل دفاع نزد دوستان‌تان است.

نظرم را درباره كار خودم مي‌گويم. من كل كار را نديده‌ام و مسئوليت‌اش با من نيست. دري به عنوان كارگردان بايد پاسخگو باشد. از طرف او حق ندارم صحبت كنم، ولي درباره صحنه‌هايي كه خودم بازي كردم به‌رغم كيفيت مونتاژ كه باعث شد بخش عمده‌اي از بازي‌ام در قسمت اول پنهان بماند، ولي واكنش مردم خوب است و در تماس‌هايي كه با من دارند نشان مي‌دهد اين سريال تاثيرگذار بوده است. در ارتباط با بازي‌ام بايد بگويم احساس بدي ندارم. برايم يك تجربه ارزشمند است. نقشي به من واگذار شد و سعي كردم اين نقش، هم بر مردم تاثيرگذار باشد و هم اين‌كه به لحاظ زيباشناسي سعي كردم بخوبي اجرا شود. اگر بازي من هم ديده شد به خاطر زحماتي است كه براي اين سريال كشيده شده است. هدايت كارگردان، قاب‌بندي‌ها، كادربندي‌ها، موضوع، ريتم و... بي‌تاثير نبوده است. من به سهم خودم سعي كردم رنگ و بويي به كار بدهم. پخش اين نوع سريال‌ها بايد دستاويزي براي تحقيق درباره دنياي معاصر باشد و ما را در موقعيت كنوني خودمان بيدار و هوشيار كند و دستاويزي براي بحث درباره رويكردها، نوع روابط و... باشد.



مصاحبه با قطب‌الدين صادقي
مصاحبه با قطب‌الدين صادقي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
رمان يك قدم تا عشق براي موبايل

رمان يك قدم تا عشق براي موبايل

دانلود



رمان يك قدم تا عشق براي موبايل
رمان يك قدم تا عشق براي موبايل
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
رمان رويايي ترين روياي من(1)

رمان رويايي ترين روياي من(1)

رؤيايي ترين رؤياي من
*چهارشنبه23/11/87
روز تولدم بود. مشغول سركردن چادرم بودم كه ترانه، آمد طرفم: سلام رؤيا. امروز مياي خونه ي ما؟
ـ امروز؟براي چي؟
ـ يه كار مهم باهات دارم. حتماًبايد بياي.خب چي ميگي؟
ـ الان كه نمي دونم. تازه رضام اين روزا مرخصيه. مي شناسيش كه . مدام آدمو سين جيم ميكنه. اگه بگه نرو كه من نمي تونم بيام.
ـ اشكالي نداره، من بهت زنگ مي زنم و اگه قرار شد بياي خبر دار مي شم.
ـ خوبه . خدانگه دار.
ـ خدافظ.
ترانه و غزل زود تر از من از مدرسه خارج شدند و من كمي بعد از آنها بسوي خانه به راه افتادم.
كنجكاو بودم بدانم برايم چه خوابي ديده اند. سر كار گذاشتن من عادتشان شده بود.سر پيچ كوچه يك لحظه به اين دو دوستم انديشيدم. همسايه بودند ولي به نظر مي آمد تمام روزشان را با هم مي گذرانند. خيلي با هم صميمي بوديم.هر سه مان. يك مثلث دوستي كه درتمام مدرسه شناخته شده بود.
ديگر به در خانه رسيده بودم كه از فكر ترانه و غزل بيرون آمدم.زنگ در را فشار دادم، اندك مدتي بعد رضا بارويي گشاده در را باز كرد.معلوم نبود باز به چه فكر كرده بود كه اينگونه خوشحال بود. موهاي سياهش را كمي ژل زده بود تا حالت بگيرند، لباس قهوه اي رنگش را به تن داشت ،تازه از حمام بيرون آمده بود، من و او در چشم ها و لب شباهاتي داشتيم . رنگ چشمانمان چيزي بين قهوه اي و سياه بود و لبانمان رنگ صورتي تيره داشت. من 15 سال سن داشتم و رضا حوالي 21و 22.بعد از گشودن در به سرعت كنار رفت . وارد خانه شدم ، در را بستم و از پله ها بالا رفتم.رضا سربازي مي رفت و چند روزي بود كه به مرخصي آمده بود. وارد حال شدم. مادرم مشغول پهن كردن سفره بود. به سرعت لباس هايم را عوض كردم و به كمك مادر شتافتم ، ولي ديگر سفره چيده شده بود.به مادرم نگاه كردم .تار هاي نقره اي موهايش بيشتر از پيش خود نمايي مي كرد ، ولي هنوز نتوانسته بودند موهاي سياهش را تصاحب كنند.چهره اش خسته ولي بشاش بود.
هنگام خوردن نهار مادرم را مخاطب خود قرار دادم و پرسيدم: مي شه امروز من برم خونه ي غزل و ترانه؟
رضا در جواب دادن پيش دستي كرد و پاسخ داد: دختر. دست بردار از غزل و ترانه، الان شعر نو حرف اولو مي زنه.
ـ اِ ه.اينجوريِ؟هر كسي كه غزل و ترانه نميگه. اون شعر نوست كه مي تونه هركسي رو شاعر كنه. تازه اون بحثش جداست. من دارم چيزي ديگه مي گم. مامان برم؟
ـ بگو اونا بيان.
ـ خب اونا دفعه ي قبل اومدن.برم ديگه.
ـ امان از دست تو. باشه برو.در همين حين تلفن زنگ زد و رضا گوشي را برداشت و باز طبق معمول اين من بودم كه فرا خوانده مي شدم.
غزل بود.بعد از كمي خوش و بش و اين جور حرفا پرسيد كه آيا امروز خانه ي آنها مي روم يا نه. همين چند لحظه پش ترانه گفته بود بروم خانشان، حالا غزل مي گفت.ولي خوب فرقش يكي دو متر آن طرف تر بود. از حرف زدنش فهميدم كه مي خواهند خودشان بيايند .
خنديدم و گفتم:مي خواستم بيام.ولي بهتر نيست شما بياين؟
و غزل هم از خدا خواسته پذيرفت.
موهايم را شانه زدم ومشغول كشتي گرفتن با موهايم بودم تا آنها را پشت سرم با گير ثابت كنم كه زنگ در به صدا در آمد. به هر طريقي بود موهايم را بستم و به سوي در شتافتم.مي دانستم بابا است.از زنگ زدنش معلوم بود.
وقتي چايي را آوردم و جلوي بابا گذاشتم چند لحظه نگاهش كردم. موهاي شقيقه اش تقريباً خاكستري بود و هر چه به سمت بالا نگاه مي كردم موهاي سفيد كمتر مي شدند. مثل سايه روشن!چايي را مقابلش قرار دادم. لبخند زدم و به اتاقم رفتم. اول از همه دفتر خاطراتم را برداشتم و در كمد قرار دادم. بايد چيز هاي خصو صي ام را از دسترس غزل و ترانه دور مي كردم.آنها به هيچ چيز رحم نمي كردند. البته من هم از اين نظر دست كمي از آنها نداشتم. ما اصولاً دفتر خاطره ي طرف مقابل را مي خوانديم. اگر مي خواست نخوانيم خودش بايد از دم دست برش مي داشت. البته فقط در مورد خودمان سه تا اين قانون صدق مي كرد. به دفتر هاي ديگران كاري نداشتيم.
ديگر وقت آمدن دختر ها رسيده بود.من هنوز مشغول نوشتن تكاليف رياضي ام بودم و به اين مي انديشيدم كه آيا آنان تكاليفشان را نوشته اندو يا دوباره بايد دفترم را براي رو نويسي به آنان بدهم!در همين فكر ها بودم كه زنگ در به صدا در آمد و مادر در باز كردن در پيش دستي كرد. روي ميزم را خلوت كردم و به حال رفتم. غزل و ترانه با دعوت مامان وارد شده بودند. من هم آنان را به اتاقم بردند. هردو روي تخت فنري ام نشستند. من هم صندلي را مقابلشان قرار دادم و نشستم. فقط به هم نگاه مي كرديم. ديگر خسته شدم.
ـ خُب؟
ـ خُب...
ـ خُب....
ـ واي از دست شما. الان كه پشت تلفن نيستيم. من مي گم خُب يعني يكي تون شروع كنين . اين قدرم واسه من گردن كج نكنين. حوصه ام سر رفت خُب يكي تون يه چيزي بگه.
ـ رياضي هاتو نوشتي؟
ـ الان داشتم مي نوشتم.اِ غزل چرا با كيف مدرسه ات اومدي؟ حوصله داري اين همه بار با خودت بكشي بياي و برگردي؟
ـ لازم نيست اين همه بار رو برگردونم.
و نگاهي مرموز با ترانه رد و بدل كردند.اين بار ترانه رشته ي سخن را در دست گرفت.
ـ رؤيا! ما امروزاومديم كه با هم باشيم و تا جايي كه امكان داره از مدرسه صحبت نكنيم. يه امروزُ دست از درس برداريد.
ـ پس لطفاً حرفاتونُ شروع نكنين تا من برگردم.
با عجله از اتاق بيرون آمدم.الان بايد وانمود مي كردم كه اصلاً به ياد ندارم كه روز تولدم
است. ولي كاملاً به خاطر داشتم. و دليل آمدن غزل و ترانه را فهميده بودم. به سوي آشپز خانه مي رفتم و به اين كه چه برايشان ببرم مي انديشيدم كه ناگهان بالشي محكم به سرم خورد.رضا بود. تلوزيون را تماشا مي كرد.برگشتم و با خشم كردم و گفتم:اِ.حوصله داري ها.
مسلماً همان لحظه نمي توانستم تلافي كنم. چون حواسش بود.
پس بالش را همان جا روي زمين گذاشتم و او را با تلوزيون تنها گذا شتم. بشقابي برداشم و كمي شيريني درونش قرار دادم.ولي قبل از ريختن چاي بايد به سر وقت رضا مي رفتم. آرام ار آشپز خانه بيرون رفتم. بالش را برداشتم. چنان در فيلم غرق شده بود كه براي يك لحظه دلم برايش سوخت ولي بايد تلافي مي كردم.سرش را نشانه گرفتم و با تمام قدرت بالش را به سوي هدف پرتاب كردم وبه سرعت از محل حادثه دور شدم.داشتم فكر مي كردم كه رضا چقدرعصباني شده است. چاي ريختم و به سوي اتاقم رفتم.رضا در حال نبود. چيزي نمانده بود به اتاق برسم كه ناگهان رضا بالش به دست جلويم سبز شد. جيغ كوتاهي كشيدم. رضا نگاهم كرد و گفت: حيف كه چاي دستته، وگر نه حسابت رو مي رسيدم.پوز خندي زد و از جلويم كنار رفت. پيروزمندانه خنديدم و از مقابلش گذشتم. به اتاق كه رفتم بايد دليل جيغ كشيدنم را به دخترها توضيح مي دادم.
چاي و شيريني تعارفشان كردم. مثل هميشه بي تعارف برداشتند. بعد از اين كه كمي از خاطرات گذشته را زنده كرديم.باز چند لحظه سكوت ايجاد شد . بعدغزل در كيفش را بازكرد. بي مقدمه گفت: تولدت مبارك و از كيفش دو كادو بيرون كشيد.
ترانه هم لبخند بر لب تكرار كرد:تولدت مبارك رويا!
ـ ممنونم بچه ها. اصلاً فكر نمي كردم يادتون باشه.خيلي ممونم.
ـ نمي خواي بازشون كني؟
ـ چرا ....
كادوي ترانه رو بود. برداشتم و با حوصله بدون اين كه آسيبي به كادويش برسد. بازش كردم.باورم نمي شد. كتاب «مائده هاي زميني» آندره ژيد بود. كتابي كه هميشه دوست داشتم داشته باشم. صحفه ي اولش را گشودم:
به نام تنهاي تنها
روياي من بهترين ها را برايت آرزو مي كنم. تولدت مبارك.
ترانه
و بعد عبارت محبوبم كه از همان كتاب مائده هاي زميني بود.
نگرش خود را بجوي......
به ترانه نگاه كردم و گفتم: من هميشه اين كتاب رو مي خواستم. چه جوري پيداش كردي؟
ـ به سختي!
ـ واقعاً ازت ممنونم!
و سراغ كادوي غزل رفتم.وقتي بازش كردم دست بندي را ديدم كه هميشه با دختر ها قصد خريدنش را داشتيم. با ذوقي كودكانه آن را به دستم بستم. خيلي زيبا بود. غزل و ترا نه هم از داخل كيفشان دستبندي مانند آن بيرون آوردند و به دستشان بستند.نگاهشان كردم و گفتم: عاليه همون چيزي كه هميشه مي خواستيم. سه تا دستبند عين هم. ممنونم غزل جان.اصلاً انتظارش رو نداشتم.اينا بهترين كادو هاي تولدم بودن. شما محشرين !
ـ البته هنوز يكي ديگه مونده كه از طرف هر دومونه.
ـ با هم درستش كرديم.
و غزل باز سراغ كيفش رفت. اين كادو را با هم درست كرده بودند. يعني چه بود؟
ـ مي توني حدس بزني كه چيه؟
ـ اصلاً نمي تونم فكرشو بكنم!
ـ پس بهتره زود تر بازش كني.
كادو را گرفتم و بازش كردم.يك قاب بود. يك قاب عكس!و داخلش عكسي بود از گنبد امام رضا(ع)درشب. عكس بي نظيري بود. در كنارعكس شعري به صورت مورب تايپ شده بود. واقعاً زيبا بود. غزل و ترا نه شروع به توضيح دادن كردند.
ـ خونه غزل اينا درستش كرديم.
ـ و سر كوچه هم چاپش كرديم.
ـ خوشت نيومد؟
ـ عاليه بچه ها. بي نظيره. و قطره اشكي را كه گوشه چشمم نشسته بود با انگشت پاك كردم. مسلماً دوست نداشتم غزل و ترانه اشك هايم را كه از روي دلتنگي بود ببينند.
بلند شدم و روي قفسه جاي مناسبي براي عكس پيدا كردم.
10 دقيقه از رفتن غزل و ترانه مي گذشت. من روي زمين نشسته بودم . قاب عكس را در
دستانم مي فشردم و نگاهش مي كردم.ديدن آن صحنه باعث شده بود دلم دوباره هواي مشهد را بكند. ياد سال گذشته افتادم كه با غزل و ترانه، در اردوي مدرسه اين منظره ي بديع و بي نظير را از نزديك مي ديديم.ترانه مشغول خواندن نماز بود. من و غزل نماز را خوانده بوديم و در سكوت به گنبد كه روبه رويمان قرار داشت چشم دوخته بوديم.غزل نگاهم كرده بود و با چشمان اشك آلود گفته بود: رؤيا! ملتمسانه نگاهم كرده بود ولي پيش از آن كه بتواند كوچكترين كلمه ديگري بر زبان بياورد اشك هايش مانع شده بودند.و من آن لحظه فكر كرده بودم كه بايد بغلش كنم . ولي او سرش را نزديك آورده بود و بدون آن كه من دعوتش كنم ، شانه ي چپم شده بود تكيه گاهش.
ـ غزل؟
ولي او توانايي پاسخ دادن نداشت. شايد هم ميلي به گفتن رازش نداشت.من هم سرم را به او تكيه داده بودم و در سكوت پا به پاي او اشك ريخته بود. كمي بعد او آرام تر شده بود. سرم را بلند كرده بودم. من هم آرام شده بودم. ترانه هنوز نماز مي خواند!و بعد به پشت سرم نگاه كرده بودم و ديده بودم كه زني كه پشت من نشسته بوده ، چگونه با كنجكاوي به ما نگاه مي كرده.
و بعد باز به ياد آوردم لحظات آخري راكه قرار بود ما باز گرديم. آن لحظه من كه چشم هايم پر اشك بود، سرم را روي شانه ي ترانه كه دم دست ترين چيز بود گذاشته بودم و به اندازه ي 14 زندگي ام گريه كرده بودم!
هنوز به عكس نگاه مي كردم. فكر كردم چرا هرگز از غزل نپرسيدم كه چه مي خواست بگويد؟بلند شدم و عكس را دوباره روي كمد قرار دادم و در آينه به خودم نگاه كردم. من گريه كرده بودم؟!؟و مسلماً دوست نداشتم كه مامان ، بابا و رضا بدانند كه من گريه كرده ام.صورتم را پاك كردم .حالا بهتر بود. ولي با چشمان قرمزم بايد چه مي كردم؟يادم آمد كه هنوز رياضي هايم را تمام نكرده ام و فكر كردم با نوشتن آنها مدتي مي گذرد و چهره ام عادي مي شود.تازه شروع كرده بودم به نوشتن. هنوز چند دقيقه نگذشته بود كه ناگهان در اتاقم باز شد و رضا تقريباً پريد توي اتاق. براي يك آن ترسيدم.
ـ اِ.خب چيزه.. هان تلفن كارت داره.
و نگاهش راديدم كه متفاوت بود. چرا؟ معلوم است هركس ديگري هم الان جاي او بود مي فهميد من گريه كرده ام.هر كسي؟
ـ الان ميام.
يكي از بچه هاي كلاس بود. تلفن را مي گويم.صورتم را شستم و بازبه بهانه ي رياضي ها به اتاقم رفتم.چرا امروز رياضي ها تمام نمي شد؟
ساعت 12 شب بود. چقدر خوابم مي آمد.ولي هر چه از اين دنده به آن دنده مي شدم. خوابم نمي برد.صداي پاهايي را شنيدم كه به اتاقم نزديك مي شد. ترجيح مي دادم هر كس كه بود فكر كند خوابم. ملافه را روي خودم كشيدم و چشمانم را بستم. صداي پاها نزديك تر شد. مطمئن بودم كه اين راه رفتن رضا است. رضا در اتاقم را آرام باز كرد. مكثي كرد تا بفهمد واقعاً خواب هستم يا نه .او ديده بود كه من گريه كرده ام و من دوست نداشتم حرفهاي او را چه شوخي و چه جدي درباره ي گريه بشنوم. هنوز دم در ايستاده بود. ولي آرام وارد شد. سعي مي كرد آرام راه برود تا من بيدار نشوم.طرف ميز رفت و كتابي را كه ترانه خريده بود برداشت. و شروع كرد به ورق زدن.بعد دوباره روي ميز گذاشت. اين بار به طرف كمد رفت.قاب را برداشت چند لحظه نگاه كرد و گفت: پس اينه!بعد با صدا سر جايش بر گرداند. فكر كردم: يادش رفته كه مثلاً من خوابم.بعد آمد طرف من. چيزي را كه در دست داشت روي تخت گذاشت و از اتاق بيرون رفت.
چند لحظه صبر كردم و وقتي صداي بسته شدن در اتاقش را شنيدم. چشمانم را باز كردم و به بسته اي كه رضا برايم گذاشته بود نگاه كردم. رضا وقتي قاب را برداشته بود گفته بود: پس اينه. چي اينه؟منظور رضا چه بود؟و بدون اين كه به نتيجه اي برسم مشتاقانه به طرف بسته حمله كردم. رويش هيچ چيزي نوشته نشده بود. نسباتاً بزرگ بود.چه مي تواست داخل آن باشد؟ و از فكر اين كه حتي رضا هم روز تولدم را يادش بود احساس خوبي پيدا كردم.
يك جعبه ي نسباتاً بزرگ بسيار زيبا بود. با طرحي جالب. ربان دورش را كه رضا ناشيانه بسته بود باز كردم. فكر كردم در اين جعبه چه مي تواند باشد؟به آرامي در جعبه را باز كردم.و با هيجان به داخلش نگاه كردم.جعبه پر از پوشال و خرده هاي رنگي كاغذ بود! و من براي يك لحظه شوكه شدم . يعني واقعاً رضا اين موقع از شب به اتاق من آمده بود تا با يك جعبه پوشال گولم بزند.
ـ خيلي بي مزه بود آقا رضا.
ولي فكر كردم چطور است زير پوشال و كاغذ ها را هم بگردم. جعبه را وارونه كردم و تمام محتوايش را كف اتاقم ريختم. درست حدس زده بودم. چيز ديگري هم در جعبه بود. سريع جعبه خالي را كناري گذاشتم و از لا به لاي خرده كاغذ ها و پوشال ها پاكت صورتي رنگي را بيرون كشيدم.با اشتياقي كودكانه در پاكت را باز كردم.روي يك مقواي كوچك سفيد رنگ نوشته شده بود. تولدت مبارك از طرف همه!و باور نمي كردم درون پاكت چه ديده بودم. چهار بليت رفت و برگشت مشهد با قطار! اين نهايت چيزي بودكه من مي خواستم! بليت ها براي تعطيلات نوروز بود. حيف كه آخر شب بود وگرنه از خوشحالي فرياد ميكشيدم.پاورچين پاورچين به سوي اتاق رضا رفتم. مي دانستم بيدار است.ولي در اتاقش را آرام باز كردم.بيداربود.داشت كتاب مي خواند.نگاهش كردم و تقريباً زمزمه كردم:عاليه. خيلي! ممنونم. ولي او فقط نگاهم كرد و لبخند كم رنگي روي لبانش نشست.چيز ديگري نگفتم و با همان احتياط به سوي اتاق خودم رفتم.از عكس العمل رضا تعجب كردم. ولي اهميتي ندادم و سريع اتاقم را مرتب كردم و درون تخت خواب خزيدم و بر خلاف انتظارم، خيلي زود خوابم برد.
*پنج شنبه 24/11/87
ساعت نزديك2بعد از ظهر بود. نهار را خورده بوديم .هركسي براي خودش خلوت كرده بود وبه كار مورد علاقه اش مي پرداخت.من هم كتاب داستاني را كه تازه از كتاب خانه گرفته بودم مي خواندم.يعني سعي مي كردم بخوانم. از ديشب كه آن هديه را در يافت كرده بودم تا به حال به هيچ چيز ديگري نتوانسته بودم فكر كنم.در مدرسه وقتي جريان را براي غزل و ترانه تعريف كردم، آنها هم خوشحال شدند.
هنوز چند ماهي از مشهد رفتنم با مدرسه سپري نشده بود و اين طور دل تنگ شده بودم. ولي خوب دليل ديگرش هم حضور خانواده ام بود. هر كس مرا مي شناخت ديگر فهميده بود كه در اين دنيا براي من هيچ چيز ارزشمند تر از خانواده ام نيست همه مي دانستند كه رؤيا است و خانواده اش ...... حاضر بودم هر كاري بكنم تا پدرم ، مادرم و رضا حتي براي يك لحظه خوشحال باشند و لبخند بزنند. بدون شك آنها نيز متقابلاً چنين احساسي داشتند.در همين افكار بودم كه ناگهان زنگ تلفن به صدا در آمد.نمي دانم چرا بي دليل احساس دلهره كردم. من نزديك ترين فرد به تلفن بودم پس بلند شدم و بسوي تلفن رفتم. گوشي را برداشتم.
ـ بله؟
ـ الو سلام.
ـ سلام بفرماييد.
ـ رؤيا؟
پسر پشت خط خوشحال به نظر مي رسيد. و گستاخ!
ـ خودم هستم بفرماييد!
ـ تو كي رسيدي خونه؟
ـ چي؟
ـ مي گم كي رسيدي خونه؟
ـ فكر نمي كنم به شما ربطي داشته باشه.
رضا به شنيدن اين حرف از اتاق بيرون آمد و در حالت آماده باش كنار من ايستاد.
ـ منو نمي شناسي؟
ـ بايد بشناسم؟
رضا تكاني به خودش داد و اشاره كرد كه تلفن را به او بدهم ولي شخص پشت خط داشت حرف مي زد.
ـ سهرابم.
ـ سهراب؟
رضا با شنيدن اين حرف جدي تر آخرين سعي خودش را براي گرفتن تلفن از من كرد و لي باز پشت خطي داشت ادامه مي داد. من به رضا اشاره كردم كمي صبر كند.
ـ برادر ترانه ام.
ـ سكوت
ـ ترانه هنوز نيامده خانه مي خواستم بدانم شما كي رسيدين.همسايمون هم خونه نيست.
تازه فهميدم كه صداخوشحال نبوده، نگران بوده!
ـ چطور نيومده؟ تا همين خيابون ما با هم بوديم. غزل با ما نيومد. رفت خونه ي مادربزرگش.
ولي ترانه .... من 1 ساعته كه رسيدم!به من نگفت جايي مي ره! واي...
ـ شما آروم باشيد. نبايد نگرانتون مي كردم . ولي من.....
حرفش را نيمه تمام شنيدم.ولي او داشت هنوز حرف مي زد! ديگر در مقابل رضا مقاومتي نكردم. تلفن را به او دادم و با تمام وجود فكر كردم كجا مي تواند رفته باشد.ولي اصلاً نمي توانستم فكر كنم. ترانه!چه اتفاقي برايش افتاده بود. واقعاً كه. خانواده اش بعد از 45 دقيقه تاخير نگرانش شده بودند.رضا مكالمه را قطع كرد.
ـ شايد جايي كاري داشته!
ـ نه اگه قرار بود جايي غير از خونه بره به خونوادش يا به من مي گفت.
رضا طوري نگاهم كرد كه انگار مي پرسيد: مطمئني؟ ومن مطمئن بودم.مادرم كجا بود؟راستي، رفته بود خو نه ي همسايه. براي چي؟ اصلاً مغزم كار نمي كرد.
چند لحظه بعد دو باره تلفن زنگ زد. اين بار رضا در برداشتن گوشي پيش دستي كرد. چند لحظه بعد مكا لمه را قطع كرد و من بدون پرسيدن مي دانستم برادر ترانه بوده و ترانه الان در بيمارستان است!
بدون هيچ حرفي به سوي اتاقم رفتم. مادر همان لحظه وارد شد و با ديدن من كه رنگ به چهره نداشتم نگران شد.رضا خيلي آرام براي او توضيح داد كه چه اتفاقي افتاده.
مادر مرا مخاطب خود قرار داد و پرسيد: و تو الان مي خواي بري بيمارستان.
مي دانست كه نمي تواند مرا از رفتن منصرف كند.
ـ خودم مي برمش.( و اين صداي رضا بود.) به من نگاه كرد، تا تو آماده بشي منم ماشينو مي برم بيرون.
با نگاهم از رضا تشكر كردم و براي عوض كردن لباس ها يم به اتاق رفتم. پنج دقيقه بعد جلو ي در خانه بودم و چادرم را روي سرم صاف مي كردم .مادرم تلفن همراهش را طرف من گرفت و گفت: اينو بگير تا من بهت زنگ بزنم و ببينم سر اون دختر بيچاره چي اومده.
ـ مال رضا كه هست.
ـ شايد رضا بيرون باشه. پيش تو نباشه.
وارد بيمارستان بزرگ و مجهزي شديم. دم در ورودي يك افسر پليس كنار مردي ايستاده بود كه بدون شك او كسي بود كه به ترانه زده بود.
رضا ايستاد و گفت : من يه نيم ساعتي جايي كار دارم. ميام دنبالت. و آرام بيرون رفت ودور شد.
به دنبال كسي كه تصادف كرده بود، بالاخره به ترانه رسيدم. مادرش در اتاق كنارش بود كه با ديدن من از اتاق بيرون رفت.چشمان ترانه بسته بود و روي تخت بيمارستان خيلي آسيب پذير به نظر مي رسيد.روي ترانه خم شدم سرم را نزديك گوشش بردم و در حيني كه با انگشت گونه اش را نوازش مي كردم، زمزمه كردم: ترانه يعني شوق من وقتي تو در برابري ...
با شنيدن اين عبارت آشنا چشمان خسته اش را گشود و لبان بي رمقش را به حركت در آورد: سلام رؤيا. تو....؟
ـ برادرت بهم زنگ زد،سراغتو بگيره. پنج دقيقه بعدش زنگ زد و گفت كه اين جايي . چي كار كردي با خودت؟
لبخند زد.
ـ نمي دونم چي شد .يك دفعه اتفاق افتاد. غزل چي ، اونم مي دونه؟
ـ نه هنوز. خونه ي مادر بزرگه شه.
ـ مامان مي گفت شايد عملم كنن. نگاه كن پام به چه روزي افتاده.
مدتي طولاني با هم ديگر صحبت كرديم. با ورد پرستار از اتاق خارج شدم. مادر و پدرش نمي دانم كجا بودند. برادرش سهراب روي صندلي ها ي راه رو نشسته بود. در حين حرف زدن ما يكبار آمد تا وارد اتاق شود ولي تا ما را ديد بيرورن رفت و حالا هنوز آنجا نشسته بود.من هم دور از او روي يكي ازر صندلي ها نشستم كه تلفن مامان زنگ زد. يك ماه پيش خودم با پس اندازم يك گوشي ارزان قيمت خريده بودم و حالا در تكاپو براي خريد يك سيم كارت با پول خودم بودم. پول خودم؟
رضا بود..
ـ خوابي يا بيدار ؟
ـ ببخشيد. اصلاً يادم رفته بود.
ـ همين الان بيا تا بريم. يا خودم بيام بيارمت؟
ـ نه لازم نيست . تو كه تا حالا منتظرم موندي، پنج دقيقه ي ديگه هم روش.تو همون توي ماشين بموني كافيه. من الان ميام.
با ترانه خداحافظي كردم و قول دادم فردا با غزل به ملاقاتش بياييم.
** *** **
*جمعه 25/11/87
ساعت 10 صبح بود.همه در خانه بوديم وتلوزيون تماشا مي كرديم.زنگ تلفن به صدا در آمد و پدرم گوشي را برداشت. چون من هم نزديك تلفن بودكمي صداي پشت خطي را مي شنيدم.
ـ سلام. بفرماييد.
ـ من برادر ترانه هستم. ترانه مي خواد با دخترتون صحبت كنه!
بابا گوشي را به من داد و براي خوردن آب به آشپز خانه رفت.با حالتي گرم و دوستانه سلام كردم و به جاي آنكه ترانه پاسخم را بدهد صداي سهراب را شنيدم.
ـ سلام.
ـ شماييد؟فكر مي كردم ترانه است. اين حرف را براي آنكه براي سهراب سوء تفاهمي پيش نيايد زدم.
ـ آره خوب منم. راستش ترانه كه مي خواد با هاتون حرف بزنه ولي از پشت تلفن نمي تونه. ساعت 4 نوبت عمل داره. مي گه مي ترسه . فكر كردم بهتره با هاش حرف بزنيد....
ـ گفتيد ساعت 4؟
ـ بله!
ـ سعي خودمو مي كنم تا سر موقع برسم.
ـ باشه. خدانگه دار.
ـ .....
بوق .... بوق ......و بوق!
تلفن را قطع كردم. چند لحظه بعد شماره ي غزل را گرفتم.فقط كافي بود بعد از احوال پرسي هاي عادي مان بگويم چه ساعتي مي خواهم به بيمارستان بروم. كل ماجرا را مي دانست. خودم ديشب برايش توضيح داده بودم! نمي توانستم روي چيز ديگري تمركز كنم . ترانه ي من در بيمارستان بود. بايد عمل مي شد. چه قدر ترسيده بود!و من بايد كنارش بودم. با او بودم تا نترسد.چه طور اين اتفاق افتاده بود. تصور ترانه خون آلود ميان خيابان آزارم مي داد.
چه قدر دلم براي ترانه تنگ شده بود!
ـ يادت كه نرفته . من امروز بعد از ظهر بايد بروم.مرخصيم تموم شده.
ـ يادمه.
ـ پس مي خواي با كي بري بيمارستان؟
ـ مادر ترانه برمي گرده خونه تا سياوششون رو ببره. من و غزل هم باهاش مي ريم.
ـ مادرش؟
ـ غزل گفت مادرش.
ـ پس ديگه آماده شو تا بري.نبايد دير برسي.
ـ مگه ساعت چنده؟
ـ ساعت، دو و سي و پنج....
ـ بايد عجله كنم!
ـ خوب عجله كن!
ظرف پنج دقيقه آماده شده بودم. باز گوشي مامان در كيفم بود و 20 دقيقه بعد رضا جلوي كوچه ترانه و غزل پياده ام كرده بود و رفته بود به كارهاي قبل از رفتنش برسد.ساعت چند حركت مي كرد؟
از دور ماشين پدر ترانه را شناختم.سياوش بي رمق درون ماشين كز كرده بود و برادر بزرگش سهراب بيرون ماشين به ديوار تكيه داده بود. عصبي بود.نزديك خانه ي غزل كه شدم در باز شد و غزل تقريباً به كوچه پريد.
ـ سلام!
ـ سلام. صدايم را پايين آوردم: تو كه گفتي مادرش مياد!
ـ حالا چه فرقي مي كنه؟
ـ شما اومديد؟زود سوارشيد تا بريم.
انگار مخاطبش دختر خاله اش بود.ما بدون هيچ حرفي روي صندلي عقب نشستيم.نيم ساعت بيشتر توي راه نبوديم. خيابان ها خلوت بود.و همين باعث شد زود برسيم.
چند جمله ي دوستانه ، تنها چيزي بود كه توانستيم به ترانه بگوييم. چون پرستار آمد و او را براي آماده كردن براي عمل برد.من و غزل كمي در سالن انتظار، پشت دراتاق عمل منتظر مانديم. ولي ديگر واقعاً نفس كشيدن برايم امكان پذير نبود. انگار در آن فضا ، هيچ اكسيژني براي استنشاق من وجود نداشت.غزل كه متوجه حالت غير عادي ام شد كمكم كرد تا از سالن بيمارستان خارج شوم و هر دو در حياط روي يك نيمكت نشستيم. حالا حالم بهتر شده بود. مي توانستم نفس بكشم.نفس... نفس ... نفس...
چند لحظه بعد سياوش با عجله از سالن بيمارستان بيرون دويد و هر آنچه در معده ي كوچكش بود و نبود ، درون باغچه ي محوطه خالي كرد.به طرفش دويدم. رنگ به چهره نداشت و چشم هاي نگرانش را به من دوخته بود. من خيلي دوستش داشتم. مرا به ياد يكي از شخصيت هاي يكي از كتابهاي محبوبم مي انداخت. يك برادر كوچك.اسم كتابش چه بود؟...حالا ولش كن. دركش مي كردم. الان دلش مي خواست گريه كند و مي دانستم چه حس بدي داشت.دستمالي از توي كيفم بيرون آوردم و آرام چهره اش را پاك كردم. فكر كردم الان در اين وضعيت به احساسات مادرانه و يا عواطف خواهرانه احتياج دارد. ولي مادر و خواهرش كنار او نبودند. من بايد نقششان را اجرا مي كردم. با لبخند نگاهش كردم.
ـ چيزي نيست. تموم شد آقا پسر!
در همين حين سهراب با قدم هايي تقريباً هراسان به طرف ما آمد.
ـ چي شدي؟
ـ حالم به هم خورد. دلم هم درد مي كنه.
ـ بهتره يه چيزي بخوري. چي مي خواي؟(اين صداي من بود)
ـ از صبح تا حالا چيزي نخورده. برو روي اين نيمكت تا برم برات يه چيزي بخرم.
سهراب حالتي مردانه به خود گرفته بود. بعد از نگاهي سريع از ما دور شد . غزل به سياوش كمك كرد تا روي نيمكت بنشيند.
مدتي طول كشيد تا سهراب باز گردد و در اين مدت ما تقريباً سكوت كرده بوديم. جز چند سؤال و جواب بين ما و سياوش چيزي گفته نشد. بالاخره سهراب از دور نمايان شد. دستانش پر بود! همراه مامان زنگ زد. رضا بود.
ـ سلام!
ـ سلام رؤيا.
از روي نيمكت بلند شدم. صورتم را طرف درخت بزرگ كنار نيمكت گرفتم و در حالي كه با برگ هاي درخت بازي مي كردم به مكالمه ام ادامه دادم.البته رضا ادامه داد.
ـ هنوز بيمارستاني؟
ـ آره تو كجايي؟
ـ من توي راهم.
ـ راه كجا؟
ـ سر بازي!
ـ حالا؟
ـ آره ديگه.گفتم كه ساعت 5 بايد ترمينال باشم.
به ساعت مچي ام نگاهي انداختم.ساعت 4 و 15 دقيقه بود.سهراب ديگر رسيده بود و روي همان نيمكت كنار سياوش نشسته بود و انگار هر سه گوش تيز كرده بودند كه ببينند من چه مي گويم. هيچ كدام چيزي نمي خوردند. در حالي كه معذب بودم سعي كردم بي تفاوت باشم و صحبتم را ادامه دادم.
ـ خب چرا زود تر زنگ نزدي تا من برگردم؟
ـ نشد ديگه تازه تو هم قرار بود پيش دوستت باشي. نخواستم مزاحم بشم.
ـ مزاحم؟ داري عصبانيم مي كني. من مي خواستم قبل از اينكه بري ببينمت. دلم برات تنگ مي شه.
ـ خب منم! تازه من بايد قبل از رفتن ببينمت. برات يه هديه دارم.
ـ هديه؟ به چه مناسبتي؟
ـ تولدت! راستش اون بليتا كار من نبود. مامان و بابا تهيه اش كرده بودند. من فقط ... خب فقط جعبه اش كار من بود.
ـ تو زحمتتو كشيده بودي. در ضمن تولد من مال دو روز پيش بود.
ـ تو هم حالا اين چيزا رو ول كن.مي گم بايد ببينمت بگو خب.
ـ چطوري مي خواي منو ببيني؟ مگه نمي گي 5 بايد ترمينال باشي؟ از بيمارستان تا ترمينال نيم ساعت راهه. تو اگه الانم از خونه راه بيفتي به اتو بوس نميرسي!
مسلماً سهراب حق داشت از حرف هاي من و رضا تعجب كند. ترانه هميشه مي گفت به رابطه ي دوستانه ي من و رضا غبطه مي خورد. اصلاً سهراب فهميده بود رضا برادرم است؟ نكند فكر ديگري كرده بود!
ـ تو راست مي گي از بيمارستان تا تر مينال حدود نيم ساعت راهه. فقط در يك صورت به
موقع ميرسم كه الان بيمارستان باشم.
چند لحظه مكث كرد. و دوباره تكرار كرد: مثل اين كه نشنيدي چي گفتم. مگر اين كه الان اونجا باشم.
چند لحظه مكث كرد. و دوباره تكرار كرد: مثل اين كه نشنيدي چي گفتم. مگر اين كه الان اونجا باشم.و من همان لحظه حضورش را احساس كردم.سرم را برگرداندم و در كمال نا باوري او را ديدم كه چند متر آن طرف تر ايستاده بود. لباس هاي سربازي را نپو شيده بود. لباس شخصي پوشيده بود و بدون شك لباس هاي سربازي اش درون ساكي بود كه روي شانه اش انداخته بود.همان لبخند شيطنت آميز هميشگي روي لبانش بود. گوشي را هنوز روي گوشم نگه داشته بودم. بعد از چند ثانيه مكث گوشي را پايين آوردم و در حالي كه لبخند رضايت و خوشحالي روي لبانش نقش بسته بود به سوي رضا رفتم. وقتي نزديكش رسيدم چند ثانيه در سكوتي شيرين سپري شد وپس از اين چند ثانيه ي طويل رضا عجولانه سكوت را شكست و گفت:فكر نكنم من اون قدر ها وقت داشته باشم كه اين جا بايستم و فقط نگاه كنم. حرفش را تائيد كردم.ساكش را زمين گذاشت ودستش را داخل جيبش برد و جعبه ي سبز رنگ انگشتري را بيرون آورد. نگاهم كرد و با خنده گفت : وسعم همين قدر مي رسيد ، نه بيشتر. ـ من به همون كادوي خوشكل چهارشنبه راضي ام . اصلاً نيازي نبود..... ـ لوس نكن خودتو بگير.بگير ديگه. اونا دارن نگامون مي كنن. به همان اندازه كه اطمينان داشتم روز بود و من رويا ، اطمينان داشتم كه در آن جعبه ي كوچك انگشتر نيست. هرچيزي مي توانست باشد جز جواهر! لبخندي زدم و جعبه ي كوچك را از او گرفتم. بدون اين كه نگاهش كنم پرسيدم: بازم از اون ابتكار هاي بامزته؟ و آرام درش را گشودم. فكر كردم سهراب درمورد من چه فكري مي كند. مسلماً او رضا را نمي شناخت و نمي دانست او برادر من است.غزل كه رضا را مي شناخت و برايش فكر نكنم چيز مبهمي وجود داشت. داخل جعبه ي انگشتر يك سيم كارت تلفن همراه بود كه رضا آنرا در شيار ابر داخل جعبه جاسازي كرده بود. ـ عاليه! ـ اعتباري ست. گفتم كه بيشتر از اين وسعم نرسيد.در ضمن اينو خريدم تا مامان از دستت راحت بشه و مدام تلفنش پيش تو نباشه. ـ خوبه . پس دلت واسه من نسوخته.خب بذار تولد من بهونه اي با شه براي نجات مامان .هان؟ رضا فقط لبخند زد و من باز ادامه دادم. ـ راستي يادت نره اون جا پسر خوبي باشي ها. مجبوري پسر خوبي باشي چون اگه ازت دلگير باشن براي عيد بهت مرخصي نمي دن و اون وقت همه ي برنا مه هامون به هم مي ريزه! ـ نمي خواد تو نگران باشي.... منم ديگه بايد برم. ـ مواظب خودت باش . ـ توهم. خدا نگه دار. ـ خدا نگه دار! ساكش را برداشت و شتابان دورشد و من ايستادم و او را نگاه كردم. نگاه كردم تا جايي كه... رفت ! ** *** ** *شنبه 26/11/87 من رو به غزل كردم و با نرمي پرسيدم:تو نمي خواي بگي اون روز توي مشهد چي مي خواستي بگي ؟ لحظه اي مكث كرد. لبخندي عصبي كه حاكي از تلاطم درونش بود روي لبانش نشسته بود. پشت درخت كاج بلندي توقف كرديم. ـ نمي دونم چي بگم.رؤيا! دستم را روي شانه اش گذاشتم وبا اين كه احساس مي كردم اين طور حرف زدن مال فيلم هاست با اندوه گفتم: منو ببخش غزل. نمي خواستم نارا حتت كنم. نگاهش را در نگاهم دوخت . لب هايش از شدت اندوه مي لرزيد.شايد همدردي را در نگاهم خوانده بود كه اين گونه ناگهاني خودش را در آغوشم پرت كرد و با صداي بلند گريه كرد. صداي زنگ كه نشان گر پايان وقت استراحت بود به صدا در آمده بود و ما هنوز پشت كاج بلند بوديم! چند لحظه بعد با بي ميلي به سوي سالن به راه افتاديم. همان وقت به خودم قول دادم كه ديگر در مورد آن مو ضوع چيزي ازغزل نپرسم. هر چند به شدت كنجكاو بودم كه چه چيزي او را تا اين حد عذاب مي دهد! زنگ دوم بود و دبير ادبيات جلسه ي قبل گفته بود كه در مورد صلح مطلبي بنويسيم. اول زنگ همه ي نوشته هاي كلاس را جمع كرد. مدتي در سكوت به آنها نگاه كرد و بعد شروع به خواندن چند تايشان كرد.در اين بين نگارش آشناي خودم را شنيدم و لي تقريباً گوش نمي دادم و هر از گاهي چند جمله اش را مي شنيدم. ميلي هم به شنيدنش نداشتم چون تمام آنچه را كه نوشته بودم از بر بودم. ...دلم مي خواهد در هيچ كجاي جهان ، اشكي فرو نچكد، غروري لگد مال نشود،حنجره اي آه كشد و كمري خم نشود... نمي دانم اين كشور هاي قدرت طلب با اين استدلال پوچشان ، به چه مي خواهند دست پيدا كنند.ولي خوب مي دانم كه خودم چه مي خواهم. چيزي كه من مي خواهم صلح است.صلحي سفيدوپاك ... پاك... پس به اميدروزي كه همه بر پيمان صلح سفيد مهر وحدت بكوبيم
بزور مدرسه را تحمل كردم.و وقتي زنگ خورد به محض خداحافظي با دوستانم و غزل ، چادرم را سركردم و از مدرسه بيرون آمدم. حوصله ي هيچ چيز و هيچ كس را نداشتم و فقط مي خواستم به خانه برسم. چقدر دلم مي خواست گريه كنم!نزديكي هاي كوچه مان از اتوبوس پياده شدم. دلم هواي كتاب كرده بود. خودكارم هم داشت تمام مي شد، با اين دو بهانه به كتاب فروشي رفتم.خودكار خريدم و پس از چند سوال و جواب كوتاه با خانم فروشنده ، نگاهي به كتابهاي جديدشان انداختم. حالم بهتر شده بود و بايد مي رفتم.مادر در خانه منتظرم بود.به سوي در مغازه رفتم و بي توجه به پسري كه دم در ايستاده بود از كتاب فروشي خارج شدم.كه صدايي نه چندان آشنا شنيدم.آن پسر بود. ــ اِ شمام اينجاييد؟ سرم را بر گرداندم تا ببينم ان شخص كيست. سهراب بود برادر ترانه! ـ سلام! ـ سلام. او اين جا چه مي كرد؟ ـ من اومده بودم چند تا مجله بخرم كه شما رو ديدم. دروغ مي گفت.به ساعتم نگاه كردم كه مثلاًديرم شده.ولي تا آمدم خدا حافظي كنم باز او شروع كرد. ـ رويا خانم، مي شه... مي شه شمارتونو بدين به من؟ ـ من دليلي براي اين كار نمي بينم. و فكر نمي كنم دليلي وجود داشته باشه! مجله اي را كه در دست داشت به سختي فشرد. نگاهم را به مجله هايي كه منظم چيده شده بود دوختم. ـ داره. دليل داره.....من... خب من كه ... نمي تونم به خونتون زنگ بزنم! اوه! اين بود برادر كم حرف و خجالتي ترانه كه ترانه مي گفت به ندرت يك جمله ي كامل بر زبان مي آورد؟ نگاهم را از او دزديدم و باز به مجله ها دوختم و گفتم:متاسفم! صورتم را برگرداندم كه بروم. باز صدايش را شنيدم. ـ براي من؟.... يا براي خودت؟ پس از چند ثانيه ي كوتاه مكث به راه افتادم.كاش امروز او را نديده بودم.بعد از برداشتن چند قدم، باري ديگر صدايش مرا متوقف ساخت.با لحني آميخته با التماس گفت: ـ صبر كن!پس ، حداقل تو شماره ي منو بگير! فكر كردم: مسخره است. اين كه بدتر شد! اصلاً چه فرقي مي كرد كه اول چه كسي شماره ي ديگري را داشته باشد. ماهيت ماجرا همان بود. تكرار صدايش براي چهارمين بار در فضا پيچيد: ـ باشه؟ سرم را بر گرداندم. نگاهم از روي سنگفرش پياده رو به سويش پيش رفت تا به كفش هايش رسيد.نگاهم را روي كفش هايش ثابت كردم. نبايد بالاتر مي رفت.فكر كردم چه بگويم؟ البته مي دانستم چه مي خواهم بگويم. چگونه گفتنش مرا مشغول كرده بود.نگاهم را از روي كفش هايش گرفتم و باز روي كفپوش پياده رو قرار دادم.سرم را به طرفين تكان دادم و با اطمينان گفتم: ـ نه! و قبل از آنكه او بتواند موقعيت را ارزيابي كند و چيزي بگويد من رفته بودم. اصلاً نبايد براي خريد خودكار مي آمدم. چه مي شد اگرفردا مي خريدم......سر كوچه كه رسيدم به خودم قول دادم ديگر در موردش فكر نكنم. بله. ديگر به اين واقعه فكر نمي كردم. *****

*ميان پرده بعد از رفتن رويا، سهراب براي چند لحظه همان جا ايستاد.و آنقدر به راهي كه رويا رفته بود خيره ماند كه از نظرش نا پديد شد.نبايد اين اتفاق مي افتاد. او تمام اين چند روز به اين فكر كرده بود كه چگونه بگويد.آه ! حالا همه چيز تمام شده بود.رويا قبول نكرده بود و حتماً تا مدت ها به حماقت او مي خنديد.بعد از اين مكث ، سهراب چهره اش را برگرداند و بر خلاف جهتي كه رويا رفته بود به راه افتاد.آرام در پياده رو خلوت گام بر مي داشت. براي يك لحظه صحنه ي آن روز در بيمارستان در ذهنش پديدار شد.آه آن پسر كه بود؟ چرا سهراب تا به حال آن صحنه، چيز هايي كه ديده بود و شنيده بود را فراموش كرده بود؟اگر زود تر بياد آورده بود شايد امروز جور ديگري با رويا مطرح مي كرد و پاسخ ديگري مي گرفت.رويا به آن پسر گفته بود كه دلش برايش تنگ خواهد شد.و از او يك هديه گرفته بود. با ديدن او خوشحال شده بود.آه! تمام مشكل سهراب آن پسر بود. جلو مغازه اي ايستاد و به تصوير محو خودش درون درب شيشه اي مغازه چشم دوخت.سر و وضعش مرتب بود.به تصوير خودش لبخندي زد. نقشه اي در سر داشت. اين بار رويا مي پذيرفت. چاره اي نداشت!به راهش ادامه داد و در پيچ خيابان نا پديد شد..... *** سهراب پس از مدتي پرسه زدن در خيابان به بيمارستان رفت.هنوز نمي دانست ترانه كي مرخص مي شود.مادرش هنوز در بيمارستان بود و سياوش .... سياوش كجا بود؟ سراغ سياوش را از مادرش گرفت و مادر گفت: حتماً تا به حال از مدرسه برگشته است. و حالا خانه ي همسايه است. سهراب مادر را مطمئن كرد كه تا بازگشت او از خانه كنار ترانه مي ماند.سهراب با لا خره توانست به بهانه ي سياوش هم كه شده مادرشان را براي استراحت به خانه بفرستد . پس از مدتي سكوت بين ترانه و سهراب ، ترانه جرئت شكستن سكوت را به خود داد. ـ سهراب ! مي شه اين شماررو برام بگيري؟اون جا روي ميزه؟ سهراب پرسيد: شماره ي كي هست؟ ــ مال دوستمه.همين چند لحظه پيش فهميدم اين خط جديد رو خريده. يكي از دوستام داد. سهراب كوشيد به گفته اش رنگ بي تفاوتي بزند و آن را پرسشي عادي جلوه دهد. ـــ شماره ي كدوم دوستت هست؟ ترانه بي تفاوت پاسخ داد:رويا. همين دختره كه ديروز اين جا بود. چهره ي سهراب شكفت و با كمال ميل به سوي تلفن رفت. دكمه هاي شماره گير را به آرامي و پس از مكث فشار مي داد و با بند بند وجودش به خاطر مي سپرد.پس از گرفتن شماره، تلفن را به ترانه داد و گوشه اي ايستاد و شروع به ور رفتن با گوشه ي پرده كرد.تمام وجودش شده بود گوش به آنچه خواهرش مي گويد.هنوز مدت چنداني از آغاز مكالمه سپري نشده بود كه سهراب دريافت رويا امروز نخواهد آمد.و خوب مي دانست دليل نيامدن رويا را. خودش دليل نيامدن رويا بود. كاش رويا مي آمد.اگر رويا امروز مي آمد جاي اميد واري بود... براي يك لحظه از خودش متنفر شد. چه مي خواست بكند؟ او واقعاً يك احمق بود.او كه آن دختر را نمي شناخت. اوه او به فكر چه كار كثيفي افتاده بود. دوستي با دوست خواهرش.يك دوستي متفاوت. خيلي متفاوت با آنچه تا كنون تجربه اش كرده بود.دوستي با يك دختر... با رويا! به نظر مي رسيد رويا درمقابل او مثل چند ساعت پيش سر سختي نشان دهد. ولي سهراب ايمان داشت كه پيروز خواهد شد.ديگر توجهي به حرف هاي خواهرش نداشت.نفهميد صحبت كردن ترانه چه قدر طول كشيد چون در افكارخود بود.ترانه ساكت به بالش پشت سرش تكيه داده بود و فكر مي كرد. سهراب عزمش را جزم كرد و با ترديد دهانش را گشود تا سوالي را كه مدتي بود در ذهنش پس و پيش مي كرد به زبان بياورد.ولي تنها گفت:تشنمه. مي رم آب بخورم. و بدون معطلي از اتاق خارج شد.مسلماً تشنه نبود.آب بهانه بود براي گريختن از اتاق.بايد فكر مي كرد.همانطور كه بي هدف در راهروي بيمارستانپيش مي رفت تكرار كرد آنچه را كه در ذهنش بود:طبيعيه كه رويا امروز نمياد.... كار خوبي كردم كه الان از ترانه نپرسيدم. نبايد همين طوري بي مقدمه بپرسم. بايد بحث رو به اونجا بكشم.آره ...خوب شد حالا نپرسيدم.
بعد از كمي قدم زدن به اتاق بازگشت.ترانه در سكوت نگاهش كرد.سهراب روي صندلي نشست و فكر كرد صحبت را اين گونه آغاز كند. ـــ براي تولد دوستت چي خريده بودي؟ ترانه در مورد كتابي كه خريده بود تو ضيح مختصري داد.و در مورد قاب. ــ من براش يه كتاب خريدم.خوب بودكتابه...يه قاب عكس هم بود كه با غزل ، با هم ديگه براش گرفتيم. ترانه بعد از چند ثانيه سكوت ادامه داد: ـ پدر و مادرش 4 تا بليت مشهد گرفته بودند و داداشش هم ديروز براش يه سيم كارت خريده...... سهراب بي شكيب به ميان صحبت ترانه پريد: ـ داداشش؟ اوني كه ديروز اومده بود اين جا برادرش بود؟ ترانه كه از واكنش سهراب متعجب به نظر مي رسيد پاسخ داد: آره. مگه تو ديروز برادرشو ديدي؟اين قدر كه تعجب كردن نداره. در چشمان سهراب برق اميد لانه كرده بود. ــ بي خودي در مورد دوست من فكر بد نكني ها! تازه اون خيلي برادرشو دوست داره. سهراب ديگر احتياجي به بيان سوالش نداشت. او جوابش را گرفته بود.در حالي كه پشت سرش را مي خاراندگفت: خب من فكر كردم...بهشون نمي يومد خواهر و برادر باشن. يه جوري بهمديگه نگاه مي كردن و حرف مي زدن... ترانه عبارت پاياني سهراب را از دهانش كش رفت: ... مثل ما نبودند؟ سهراب به تاييد او سرش را تكان داد.و ترانه ادامه داد:اونا خواهر و برادر ديگه اي ندارند.خودشون دوتان. خيلي با هم خوبند.و با شيطنت تكرار كرد: مثل ما نيستند. سهراب در ابتدا خوشحال شدولي وقتي فكر كرد به اين كه پذيرفته نشدن او ازسوي رويا چه دليل ديگري مي تواند داشته باشد، ترسيد!بدون آنكه فكر كند، پرسيد: ــ ترانه! اگه يه روز يه پسر بخواد به تو شماره بده ، يا بگيره، تو چي كار مي كني؟ ترانه از سوال سهراب متعجب به نظر نمي رسيد. او اين سوال را گذاشته بود پاي حساب اشتباه گرفتن رضاو رويا. ــ با اولين چيزي كه دم دستم بياد، مي كوبم توي سرش. ــ من جدي پرسيدم! ــ جدي؟ خب ... مي دوني واقعا چي كار مي كنم؟نفس عميقي كشيد و ادامه داد...بهش مي گم اشتباه اومدي آقا پسر. سهراب تنها نگاهش كرد و منتظر ماند تا ادامه دهد.ولي به نظر مي رسيد پاسخ ترانه فقط همين بوده است. پس پرسيد: ــ چرا؟چرا اينو مي گي؟ ترانه از ادامه دادن بحث راضي به نظر نمي رسيد. ـ تو منو نمي شناسي سهراب؟معلومه ديگه.چون من... من عقده اي نيستم. من هيچ چيز توي زندگيم كم ندارم. من نيازي به يه پسر ندارم.من خيلي خوشبختم سهراب. خيلي.من تموم چيزايي رو كه مي خوام دارم! در همين لحظه بود كه پرستار شاكيانه وارد اتاق شد.و سهراب را مواخذه كرد. ــ مگه نشنيدين آقا؟ وقت ملاقات تموم شده. بريد بيرون. مريضتون با يد استراحت كنه. و با سيني دارو به سوي تخت ترانه رفت. ترانه در يك اتاق دو تخته بود ولي تخت كناري اش خالي بود.ترانه و سهراب هر دو مبهوت از گفت گويي كه بينشان سپري شده بود، با لبخند خداحافظي كردند و سهراب رفت. ***** در اتاق نشسته بودم و به صفحه ي تلوزيون زل زده بودم.برنامه ي مورد علاقه ام بود ولي من اصلاًنمي توانستم به برنامه ي تلوزيوني فكر كنم.نگاهم به تلوزيون بود ولي نه چيزي از آن برنامه را مي ديدم و نه صدايي مي شنيدم.حدود 15 دقيقه از مكالمه ام با ترانه گذشته بود. .......امروز مياي بيمارستان؟ كلي حرف دارم باهات بزنم... از فكر ديدن سهراب بعد از جريان ظهر بدنم مور مور شد و شروع به بهانه تراشي كردم و در پايان قول فردا را براي ديدنش به او دادم..... كار درستي كرده بودم.حداقل خودم اين طور فكر مي كردم.سهراب بايد مي فهميد كه من چه عقيده اي دارم و اكنون او بدون شك مي دانست دليل نرفتن امروزم را به بيمارستان.فكر كردم پاسخ امروزم درست بود يا بايد محكم تر برخورد مي كردم؟ ولي پس از بازسازي آن صحنه به خودم قبولاندم كه بهترين پاسخ ممكن را داده ام. ** *** ** *يكشنبه 27/11/87 در مدرسه با غزل قول و قرارمان را در مورد زمان رفتن به بيمارستان و ملاقات ترانه گذاشتيم.در مورد سهراب با غزل هيچ صحبتي نكردم. از نظر من قضيه تمام شده بود. ولي خوب مي دانستم اگر غزل جاي من بود ،تا به حال براي من گفته بود ،هر چند قضيه تمام شده بود . خسته و كسل به خانه پناه بردم. قرارمان با ترانه ساعت 3 بود.خوشحال بودم از اين كه مامان هم با من مي آمد.اين كه تنها نبودم و مادر و غزل هم با من بودند،مايه ي دل گرمي ام بود.حداقل مجبورنبودم تنها با سهراب رو به رو شوم.....فكر كردم تا ساعت 3 كمي خواهم خوابيد... *** ـ رويا... رويا...پاشو. ساعت دو و نيم شد. بلند شو دختر! چشمانم را با بي رمقي گشودم. ـ الان بلند مي شم. غلتي زدم و آرزو كردم كاش ديروز به ترانه قول امروز را نداده بودم. كاش مي شد در خانه بمانم و فقط بخوابم. كاش ترانه تصادف نكرده بود....كاش.... ولي من به ترانه قول داده بودم امروز هم ديگر را ببينيم.نمي شد در خانه بمانم و فقط بخوابم...و ترانه هم تصادف كرده بود! بلند شدم و با چند مشت آب سرد كسلي را از خودم دور كردم و سر حال شدم.يك چاي نوشيدم و براي رفتن آماده شدم.تاكسي گرفتيم. سر راه غزل هم سوار شد و نفهميدم راه چگونه طي شد.چون تاكسي جلوي درب بيمارستان توقف كرد! چند گام آغازين ورود به بيمارستان را با اضطراب طي كردم.. ولي به محض اين كه كمي با چشمانم اطراف را كاويدم و اثري از سهراب نديدم، آرام شدم.ديگر نشاني از اضطراب در وجودم نبود. حالا مي توانستم با خيال راحت مثل يك دوست موقع شناس براي ديدن ترانه بروم و با او مثل گذشته ها گرم بگيرم. مثل گذشته ها..... وارد اتاق شديم. مادرترانه و سي
رمان رويايي ترين روياي من(1)
رمان رويايي ترين روياي من(1)
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
نشست خبري فيلم سينمايي يكي ميخواد باهات حرف بزنه

نشست خبري فيلم سينمايي يكي ميخواد باهات حرف بزنه

نشست خبري فيلم سينمايي يكي ميخواد باهات حرف بزنه

 با حضور يكتا ناصر و همسرش منوچهر هادي و هانيه غلامي بازيگر اين فيلم



نشست خبري فيلم سينمايي يكي ميخواد باهات حرف بزنه
نشست خبري فيلم سينمايي يكي ميخواد باهات حرف بزنه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
عكس هاي جديد هانيه توسلي

عكس هاي جديد هانيه توسلي



عكس هاي جديد هانيه توسلي
عكس هاي جديد هانيه توسلي
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
عكس هاي جديد زيبا بروفه

عكس هاي جديد زيبا بروفه




عكس هاي جديد زيبا بروفه
عكس هاي جديد زيبا بروفه
× ادامه مطلب ×

+ | نوشته شده در: ۲۲ اسفند ۱۳۹۱ توسط: عينك آفتابي نظرات (0)
 
CopyRight © http://eynak.zaminblog.com
ست کامل طراحی ناخن
کارتون دوقلوهای افسانه ای
کارتون سیندرلا 1 و 2 و 3
هدفون طرح بیتس مدل Tour